كوهها هم لَحنِ داوودى شود * جوهرِ آهن به كف مومى بُوَد
باد ، حمّال سليمانى شود * بَحر با موسى سخن دانى شود
ماه ، با احمد اشارَت بين شود * نار ، ابراهيم را نسرين شود
خاك ، قارون را چو مارى در كَشَد * استَنِ حَنّانه آيد در رَشَد
سنگ ، احمد را سلامى مىكند * كوه ، يحيى را پيامى مىكند
جمله ذرّات عالم در نهان * با تو مىگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم * با شما نامحرمان ما خامُشيم
چون شما سوىِ جمادى مىرويد * مَحرَم جانِ جَمادان كى شويد ؟
از جمادى ، در جهان جان رَويد * غُلغُلِ اجزاىِ عالَم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيَدَت * وسوسهء تأويلها نَرْبايدت
چون ندارد جانِ تو قنديلها * بهرِ بينش كردهاى تأويلها . . . [ 1 ]
در جاى ديگر مىفرمايد :
نطق آب و نطق خاك و نطق گل * هست محسوس حواس اهل دل [ 2 ]
نگرش غلط شيخ اجل سعدى درباره پديدهها و موجودات عالم
در اينجا اشكال و اعتراض بر شيخ اجل سعدى شيراز وارد است كه بر عكس كلام اهل معرفت با ديده ظاهر و نگرش يكسويه به پديدههاى درّاك و داراى شعور عالم خلقت نگريسته و آنها را فاقد حيات و اختيار و معرفت مىپندارد ، آنجا كه مىگويد :
قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه * به شكر يا به شكايت بر آيد از دهنى
فرشتهاى كه وكيل است بر خزائن باد * چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرهزنى [ 3 ]
هامش
[ 1 ] - مثنوى معنوى ، دفتر سوّم .
[ 2 ] - همان مصدر ، دفتر اوّل .
[ 3 ] - گلستان سعدى ، گفتار 62 .