كجا يابم وصال چون تو شاهى * من بد نام رند لاابالى
خدا داند كه حافظ را غرض چيست * و علم الله حسبى من سؤالى [ 1 ]
و يا در جاى ديگر فرمايد :
به ملازمان سلطان كه رساند اين ندا را * كه به شكر پادشاهى ز نظر مران گدا را
دل عالمى به سوزى چه عذار بر فروزى * تو از اين چه سود دارى كه نمىكنى مدارا
چه قيامت است جانا كه به عاشقان نمودى * دل و جان فداى رويت بنما عذار ما را [ 2 ]
با آن كسى كه هيچ چيزى از امام جز غيبت و مخفى ماندن از انظار نمىداند و اصلًا و ابداً معرفتى به كنه ولايت و سيطره و اشراف بر نفوس و جوهرهء عالم خلقت و حقيقت همه حقائق و حبل الله الممدود بينه و بين خلقه و وساطت فيض حقّ و وسيله بروز و ظهور اسماء و صفات كلّيّه حقّ و . . . نمىداند و در مقام شعر و شاعرى ابياتى را به هم مىبافد و دل خوش از اينكه در وصف امام عليهالسّلام شعرى سروده است ، يكى است ؟ !
و از اين گذشته هر توهّم و تخيّلى گرچه نامربوط و سخيف كه در قالب اوزان بىوزن و لاطائلات مهمل درآيد با حقيقت وحى و اتّصال به عالم غيب فرقى ندارد ؟ !
عجبا ما به كجا مىرويم ! و چه برداشتى از شرع و شريعت و شريعتمدار داشتهايم ! كسانى كه بدون اطّلاع از شهود معارف وحيانى و علوم حضورى
هامش
[ 1 ] - ديوان حافظ ، غزل 463 .
[ 2 ] - همان مصدر ، منتخبى از غزل 12 .