ايشان مىفرمودند :
مرحوم حاج هادى ابهرى در سفرى كه به سوريه داشت روزى از اقامتگاه خود خارج مىشود به قصد ديدن دروازه ساعات كه همان دروازهاى بود كه اهل بيت و كاروان اسراء حضرت سيّدالشّهداء عليهالسّلام را از آن دروازه عبور دادند حركت مىكند و از افراد آدرس و نشان آنجا را مىپرسد ولى كسى به او اعتنائى نمىكند و از آن مكان اظهار بىاطّلاعى مىكنند ولى از آنجا كه خود داراى نور باطن بود بالأخره آنجا را پيدا مىكند و در كنار خيابان در همان محل به گوشهاى مىنشيند و در خود فرو مىرود به ناگاه مشاهده مىكند كه زمان به عقب برمىگردد و كاروان اسراء از دور پيدا مىشوند و همينطور نزديك و نزديكتر مىشدند تا رسيدند به دروازه ساعات و او همينطور آنها را مشاهده مىكرد و بر سر و صورت خود مىنواخت و تمام قضايا و جرياناتى كه در آن مكان اتّفاق افتاد به طور دقيق و واضح آنچنان محسوس و ملموس مشاهده كرد كه تو گوئى انگار خود او در آن زمان شخصاً در آن واقعه حضور داشته و به رأى العين آن قضايا را مىديده است .
مرحوم والد - رضوان الله عليه - مىفرمودند : وقتى حاجى اين قضيّه را براى ما تعريف مىكرد دقيقاً با آنچه در كتب تاريخ آمده است منطبق بود به طورى كه ما از كيفيّت توضيح و شرح اين واقعه از حاجى پى به صحّت مطالب كتب مىبرديم .
حكايت مكاشفه حاج هادى ابهرى در اينكه تمام زمين مدفن افراد و اشخاصى است
و امّا قضيه دوّم كه بسيار عجيبتر و غريبتر از حكايت اوّل است .
در آن ايّامى كه حقير در عتبه مقدّسه حضرت ثامن الحجج علىبن موسى الرضا عليهماالسّلام در زمان حيات مرحوم والد مشرّف بودم ، صحبت و سخنرانى مجالس ائمه عليهمالسّلام گاهى به بنده محوّل مىشد . روزى به مناسبت شهادت حضرت امام علىّ النّقى عليهالسّلام صحبت مىكردم و در ضمن سخنرانى فرمايشى از آن حضرت به نقل از كلام أميرالمؤمنين عليهالسّلام نقل شد كه فرمودند :