از رفقاى عراقى ايشان كه در نجف سكنى داشت و براى زيارت به كربلا آمده بود به حضرت آقاى حدّاد عرض مىكند : آقا ! آقا سيّد محمّد حسين تازه به عراق آمده است چرا به اين زودى بايد برگردد ؟ ايشان مىفرمايند : من آقا سيّد محمّد حسين را هزار برابر بيش از تو دوست دارم ، ولى مسألهاى هست كه بايد برگردد . مرحوم والد نيز اطاعت نموده پس از يكى دو روز به طهران مراجعت مىكنند ، و وقتى وارد مىشوند متوجّه مىشوند كه مسائل به چه نحوى بوده است و چه قضايائى اتّفاق افتاده است . و وقتى دستور حضرت حدّاد را مبنى بر رجوع به ايران نقل مىكنند ، والده اظهار مىكنند كه : در همان وقت من به آقاى حدّاد متوسّل شده بودم و از ايشان درخواست كرده بودم كه شما را به ايران برگردانند ، زيرا به شدّت نگران وضع بيمارى طفل بودم ؛ و در همان لحظه آقاى حدّاد به مرحوم والد فرموده بودند به ايران برگردد .
امر مرحوم حدّاد به ترك زيارت در مواردى
جدّاً اگر انسان بخواهد همان طريقى را كه قطعاً مورد نظر و عنايت زمامداران دين و لواداران شريعت رسول خدا است بپيمايد ، و بداند كه با متابعت از آن از عهدهء انجام آنچه خدا امر كرده است برآمده است ، بايد از سيره و سنّت يك همچو بزرگانى كه تمام وجود و هستى آنها متّحد و مندكّ در حقيقت حضرت حقّ شده است تبعيّت نمايد ؛ و الّا خَسِر الدّنيا و الآخره ، دستش از همه جا كوتاه و سرمايهاش تمامى به فناء رفته است .
نظير اين داستان براى يكى از آشنايان مرحوم حدّاد اتّفاق افتاد :
يكى از دوستان حضرت حدّاد كه ساليانى نيز ادراك محضر مرحوم انصارى را كرده بود به اتّفاق عدّهاى از دوستان خود منجمله سيّدى كه از معاندين بسيار شديد مرام عرفان و مكتب و شخص حضرت حدّاد بود و دائماً برعليه ايشان صحبت مىكرد و تهمتهاى ناروا به ساحت مقدّس ايشان وارد مىنمود به سفر عتبات مشرّف و در كربلا سكنى گزيده بود .