مردى كه به تنهائى با هزار نفر يك تنه مقابله ميكرد و همه را تار و مار مىنمود ، و مشركين مكّه او را براى جنگ سرنوشت با اسلام در نظر گرفته بودند .
ولى صحبت در اين است كه اميرالمؤمنين عليهالسّلام در آن لحظه در حالى بود كه ديگر او علىّ نبود و بشر نبود و يك انسان نبود . او در هالهاى از جذبات الهى قرار گرفته بود كه فكرش و ارادهاش و عملش و اختيارش فانى در عمل و اختيار و اراده حقّ بود . پس گرچه به ظاهر شمشير مىزد ولى او بود كه شمشير مىزد ، و گرچه رجز مىخواند ولى او بود كه به نطق و سخن درآمده بود و از زبان بشرى خود را به ديگران مىنماياند . پس نه تنها ضربت علىّ در روز خندق از عبادت جنّ و انس برتر است ، بلكه خواب او نيز از عبادت جنّ و انس برتر است ، حركت او از عبادت جنّ و انس بالاتر است ، نفس كشيدن او از عبادت جنّ و انس بالاتر است ، خندهء او از عبادت آنها و . . .
منتهى چون رسول خدا نمىتواند اينها را براى مردم بيان كند ، مىآيد و اين حقيقت را به صورتى كه مورد قبول همه باشد نقل مىكند و همه اعتراف مىكنند كه : بله مطلب همينطور است ! اگر على اين كار را نمىكرد اثرى از اسلام باقى نمىماند .
خدايش رحمت كناد مولانا جلال الدّين محمّد بلخى رومى را كه چه خوب و عالى در شرح و بيان اين واقعه داد سخن داده است . گرچه او نيز به اندازهء سعه و ظرفيّت خود توانسته است پرده از اسرار اين اعجوبهء خلقت و آئينه تمام نماى جمال و جلال الهى بردارد ؛ آرى :
آب دريا را اگر نتوان كشيد * هم به قدر تشنگى بايد چشيد
مولانا مىفرمايد :
از على آموز اخلاص عمل * شير حق را دان منزّه از دغل
در غزا بر پهلوانى دست يافت * زود شمشيرى برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روى على * افتخار هر نبىّ و هر ولى