از آن هويّت سابق و وجود قبل باقى نماند و همه در ذات و نفس محبوب محو و فانى گرديد . و ديگر به آن تعيّن و تشخّص بازگشت ننمودم . و چگونه بازگشت بنمايم درحاليكه مثل منى امكان بازگشت به آن مرتبه دنىّ و پست كه زائيده خوديّت و استقلال در مقابل معشوق است را در خود نمىبيند و هرگز پا به آن ورطه و موقعيّت نخواهد گذاشت ، هيهات !
5 نفس خود را از مرتبه شوق و طلب خارج ساختم و او را تنها بدون هيچ تعلّق و ميل و اراده و خواست ( حتّى خواست و اراده وصل و شوق ديدار محبوب ) رها كردم . و اين به جهت كرامت و عزّتى است كه خواستم بر نفس خود قرار دهم و او را از مرتبه تعيّن به مرحله لا تعيّن و لا تشخّص ، و از اراده و اشتياق بمرحله عدم اراده و عدم طلب ارتقاء بخشم . و حتّى از اين مرحله نيز بگذشتم و خود اين حالت عدم اراده و عدم طلب را نيز در خود مانع ديدم ، و اصلًا صحبت و همنشينى با او را نيز مخالف اندكاك و محو در ذات حضرت محبوب يافتم ، پس نه تنها خواست و اراده را از نفس سلب نمودم ، خود نفس را نيز از حيّز وجود و ظهور و بروز انداختم . ديگر نفسى برايم نماند تا خواست و طلب را از او بردارم .
6 و آنچنان در اين موقعيّت محو و غايب شدم و ديگر اثرى از وجود خود در عالم كون مشاهده ننمودم و هرچه تفحّص كردم كه ذرّهاى از استقلال و تعيّن درخود بيابم ممكن نگرديد ، كه اگر هر وصف و يا نعتى بر ذات من افزوده گردد به اندازه سر سوزنى بر وجود من اضافه نخواهد شد ؛ و باز من در همان مرتبه غيبت و خفاء بطور اتمّ و اكمل قرار گرفتهام و خارج نخواهم شد . ( 1 )
هامش
1 - اين عبارت بسيار عجيب است و حاوى نكاتى غريب و از اسرار حقيقت توحيد و تجرّد تامّ است ، و به مسأله صرافت وجود و بسيط الحقيقه اشاراتى دارد .