* * *
سينهام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت * آتشى بود درين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطهء دورى دلبر بگداخت * جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين كه زبس آتشو اشكم دل شمع * دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم * خرقه از سر بدر آورد به شكرانه بسوخت
هر كه زنجير سر زلف گرهگير تو ديد * دل سودازدهاش بر من ديوانه بسوخت
آشنائى نه غريباست كه دلسوز من است * چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقهء زهد مرا آب خرابات ببرد * خانهء عقل مرا آتش خمخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست * همچو لاله جگرم بى مى و پيمانه بسوخت
ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى * كه نخفتم به شب و شمع به افسانه بسوخت [ 1 ]
انتهى كلام علّامهء طهرانى . [ 2 ]
هامش
[ 1 ] - حافظ ، طبع پژمان ، ص 15 .
[ 2 ] - توحيد علمى و عينى ، ص 35 الى 37 .