عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب
از وى ار سايه نشانى مىدهد * شمس هر دم نور جانى مىدهد
واجب آمد چون كه بردم نام او * شرح كردن رمزى از انعام او
اين نفس جان دامنم برتافته است * بوى پيراهان يوسف يافته است
كز براى حقّ صحبت سالها * بازگو رمزى از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود * عقل و روح و ديده صد چندان شود
گفتم اى دور اوفتاده از حبيب * همچو بيمارى كه دور است از طبيب
لا تُكَلِّفنى فَإنّى فى الفَنَآء * كَلَّتْ أفهامى فَلا احْصى ثنَاء
كلُّ شَىءٍ قالَهُ غيرُ المُفيق * إن تَكَلَّف أو تَصَلّف لا يَليق
حريم قدس (فارسى) — صفحة 104
مساهمون: السيد محمد محسن الطهراني
ص١٠٤