بىاعتنائى به زخارف مادّى و تعيّنات صورى و اعتبارى دعوت كرد ؛ و همه وى را به مرشد كلّ و هادى سبل شناختند ، و در برابر عظمت او عالم و جاهل ، و مردم عامى و خواصّ ، سر تسليم فرود آوردند .
او در آخر عمر ، پيوسته با دو لباس احرام زندگى مىنمود . تا وى را از هند خواستند ؛ او هم دعوت آنان را اجابت نموده ، و در راه مقصود رهسپار آن ديار گشت ؛ و باز در ميان راهها در مسافرخانهها مسكن نمىگزيد ، بلكه در مساجد مىرفت و بيتوته مىنمود . در ميان راه كه بين دو شهر بود چون مىخواست از اين شهر به آن شهر برود با همان دو جامهء احرام در مسجدى وى را يافتند كه در حال سجده جان داده است . . .
[ 1 ]
آرى ! حوزه نجف ، سيّد حسن مسقطى را بيرون مىكند . حوزهء گمگشتهء سرگشته نمىداند چه گوهر گرانبهائى را از دست داده است ! و چه مرد توحيد و شخصيّت الهى و استوانهء علم و سند فضيلت را فاقد شده است ! و اگر مىدانست باز جهل بسيط بود ؛ امّا هزار افسوس از جهل مركّب . سيّد حسن هرجا برود ، در مسقط برود ، در هند برود ، در دريا برود ، در صحرا برود ، او با خداست ، و خدا با اوست . او ساجد است و راكع ، او ملبّس به لباس احرام است ظاهراً و باطناً ، او در داخل عالم ولايت و با ولىّ مطلق است .
[ 2 ]
مولانا در مذمّت قدح اولياء و عاقبت وخيم آن چه زيبا فرموده است :
آن دهن كژ كرد و از تسخر بخواند * نام احمد را دهانش كژ بماند
چون خدا خواهد كه پردهء كس درد * ميلش اندر طعنهء پاكان برد
ور خدا خواهد كه پوشد عيب كس * كم زند در عيب معيوبان نفس
هامش
[ 1 ] - روح مجرّد ، طبع چهارم ، بخش سومين ، ص 102 و 103 .
[ 2 ] - همان مصدر ، ص 105 و 106 .