« خداوند نعمتى را از قومى باز نستاند مگر آنكه خود آن قوم نخواهند آن نعمت را ، و زمانيكه ارادهء پروردگار بر بوار و هلاكت و اضمحلال احوال و نفوس قومى تعلّق گيرد ، هيچ رادع و مانعى در پيش روى نخواهد داشت ، و هيچ كس را جز او كارساز و صاحب اختيار و ولايتى نيست . »
آخر چرا بايد در آستان عرش بنيان صاحب ولايت كبرى كه باب مدينهء علم رسول خداست ، و فيوضات انوار ملكوتى از آنجا بر سراسر عالم وجود پرتو افشانى مىكند ، كار به جائى برسد كه هرگاه علّامه جليل ، سالك و اصل ، آية الله العظمى مرحوم حاج سيّد جمال الدّين موسوى گلپايگانى - رضوان الله عليه - با مرحوم والد در منزلشان به بحث و مذاكرهء مطالب و معانى توحيدى اشتغال داشتند ، به مجرّد اينكه زنگ منزل به صدا در مىآمد ، مرحوم گلپايگانى بحث را تغيير مىداد و فرعى از فروعات فقهى را مطرح و به بحث مىپرداخت ؛ او از چه خوف داشت و چه چيزى ذهن و فكر او را مشغول مىداشت ؟ !
جرم سيد حسن مسقطى و تبعيد او از نجف چيزى جز دعوت او به توحيد نبود
آخر جرم و گناه شخصيّتى بس گرانقدر ، عارفى كامل و حكيمى نامدار و فقيهى زبردست و متكلّمى چيره دست چون مرحوم آية الله العظمى سيّد حسن مسقطى - تَغمَّدهُ الله فى بُحبوحة جَنانه - چه بود كه به دستور مرجع وقت بايد على رغم ميل باطنى و عدم رضايت جدّى به ديار هند و مَسقط تبعيد گردد و حوزهء نجف را در ماتم فقدان تلألؤ انوار علوم غزيرهء خود به سوگ بكشاند ؟ ! آيا گناه او جز اين بود كه با منطقى قوى و بيانى رصين و كلامى آبدار و بهجتى سرشار از توغّل در توحيد و انمحاء در حريم قدس ولايت مولى علىّ عليه السّلام طلّاب و شيفتگان علوم اهل بيت و تشنگان سرچشمهء ماء مَعين و كوثر زلال معارف علوىّ را به اعراض از دنيا و دورى از كثرات و اجتناب از اعتباريّات و توجّه به مبدأ اعلى و حركت بسوى عالم قدس و اشراب از بركات و فيوضات آستان ملائك پاسبان حضرت مولى الموحّدين عليه السّلام دعوت مىنمود ؟ ! آيا كسى فعل خلافى از او