باش هنگامى كه من نيستم تا ما از جنگ برگرديم . رسول خدا از مدينه خارج شد و در يك فرسخى توقّف نمود . منافقين شروع كردند اينطرف و آنطرف بر سعايت از علىّ كه : مورد غضب رسول خدا واقع شده است ، و رسول خدا حركت او را ناپسند داشت ، و لذا او را در مدينه گذاشت . منافقين گفتند كه :
رسول خدا شجاعها را با خود برده و قرار گذاشته كه سرپرست زن و بچّه مردم باشى . خانهدارى و سرايدارى مدينه را به تو داده .
أميرالمؤمنين حركت كرد به طرف موقف رسول خدا ، تا آمد خدمت حضرت و گفت : يا رسول الله ! از من بدى ديدى كه مرا در اين جنگ با خود نبردى ؟
رسول خدا فرمود : نه و الله ! أَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هرُونَ مِنْ مُوسَى إلَّاأَنَّهُ لَانَبِىَّ بَعْدِى . « منزلهء تو و نسبت تو با من مثل هارون است بالنّسبه به حضرت موسى ( تو مقام وصايت دارى فقط ) فرق در اين است كه هارون بعد از حضرت موسى مقام پيغمبرى داشت امّا تو مقام پيغمبرى ندارى . » ولى از هر جهت مثل من هستى و الآن در مدينه در اين موقعيّت بايد من بمانم يا تو . اين روايت را بزرگان اهل سنّت نقل كردهاند .
وضع مدينه و وضع منافقين مدينه اينطور بود كه يا بايد پيغمبر بماند يا علىّ در آن وقت ؛ و الّا مدينه را آشوب مىكردند بواسطهء دسيسههائى كه با خارجيها داشتند ، مثل سلطان روم و غيره ، و اين جنگ بر عليه روميها بود . و لذا پيامبر أميرالمؤمنين را در اينجا گذاشت كه مثل وجود خودش باشد و چون پيغمبر هم مىدانست كه در اين جنگ خونريزى اتّفاق نخواهد افتاد ، لذا نيازى به شجاعت علىّ نبود ، و لذا با خود نبرد و در مدينه گذاشت تا به جاى او باشد .
اينكه رسول خدا به علىّ فرمود : أَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هرُونَ مِنْ مُوسَى إلَّاأَنَّهُ لَا نَبِىَّ بَعْدِى ، نگذاشت كه من علىّ را سبّ كنم . چرا علىّ را سبّ كنم ؟ !
عتاب معاويه به سعد : تو كه اين فضائل را راجع به على از پيامبر شنيدى ، چرا با او بيعت نكردى !
معاويه گفت : تو خودت اين حرفها را شنيدى از پيغمبر ؟ گفت : بله ! و اوقاتش