روايات را از پيغمبر شنيده بودى دربارهء علىّ ، چرا كنار رفتى ؟
مؤاخذه معاويه از سعد جهت عدم سبّ على و پاسخ او
پس از كشته شدن أميرالمؤمنين عليه السّلام ، سعد آمد پيش معاويه ؛ معاويه هم مرد شيطانى بود ، خيلى زرنگ بود ، ناقلا بود ، از مفكّرين قوّهء واهمه ، و واقعاً از ايادى شيطان بود در دنيا . سعد آمد پيش او و گفت : يَا سَعْدُ ! لِمَ لَاتَسُبُّ عَلِيًّا ؟ « اى سعد ! چرا علىّ را سبّ و ناسزا نمىگوئى ؟ » من دستور دادم علىّ را در تمام دنيا سبّ كنند و ناسزا گويند . تو چرا سبّ نمىكنى علىّ را ؟ يعنى آن كسى كه از بيعت أميرالمؤمنين عليه السّلام خوددارى كند ، الآن پيش معاويه كه جبّار روزگار است مجبور مىشود بيايد ، بالأخره الآن حاكم اوست . و در هر گوشه و كنارى حقوق دست معاويه است ، بايد بيايد زمين ادب ببوسد تا زندگيش بگذرد . سعد هم باشد بايد بيايد . و اين جبّار الآن دارد محاكمهاش مىكند ؛ چرا الآن تو علىّ را سبّ نمىكنى ؟
سعد گفت : اى معاويه ! من سه فضيلت دربارهء علىّ سراغ دارم كه هر كدام يك از آنها اگر براى من بود قسم به خدا از تمام نقاطى كه آفتاب بر آنها طلوع مىكند براى من بهتر بود ؛ خَيْرٌ لى مِمّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ .
گفت : چيست آن سه فضيلت ؟
گفت : يكى تزويج فاطمه دختر پيامبر . پيغمبر نور ديدهء خود فاطمه بهترين دختران و سرّ خود را به او ( علىّ بن أبىطالب ) تزويج كرد و از او همچو اولادهائى آمده است ؛ حسن و حسين اولادهاى پيغمبرند . اين فضليت مال علىّ است و علىّ بواسطهء اين ازدواج جزء اهل بيت شده است ؛ اهل بيت رسول خدا . آيات قرآن كه دربارهء اهل بيت وارد شده ، علىّ را شامل مىشود .
دوّم اينكه : در جنگ خيبر پيغمبر عَلَم را داد به دست أبوبكر كه برود با مسلمانها فتح كند ، رفت و شكست خورد و برگشت . روز ديگر رسول خدا عَلَم را داد به دست عمر ، رفت و شكست خورد و برگشت . شب به رسول خدا