داستان مراجعه به شيخ محمد بهارى جهت تقليد از ميرزا محمد تقى شيرازى و امتحان وى ( ت )
امّا بعد از مرحوم شيخ و شاگردان او كه مشروطيّت پيش آمد و اختلاف ميان علماء در اثر نفوذ دو سياست متضادّهء انگليس و روس ، از اينجا ديگر يك قدرى آب خراب شد و آلوده شد ، وَ كُلٌّ يَجُرُّ النَّارَ إلَى قُرْصَتِهِ ؛
[ 1 ] اين آتش را بسوى قرص خود ، و آن هم آتش را بسوى قرص خود ، اين به عنوان شريعت ، آن به عنوان شريعت ، اينها به جان هم افتادند و همينطور ادامه پيدا كرد ؛ درس حكمت و فلسفه و عرفان كه هيچ ، اينها همه در حوزهها تعطيل شد . درس معارف تعطيل شد ، و اخيراً كه خيلى ديگر افتضاح شد . اخيراً به جائى رسيد كه اصلًا كسى نام « أسفار » را مثلًا در حوزهء نجف يا در حوزهء قم نمىتوانست ببرد ، در كتابفروشىها يك كتاب حكمت پيدا نمىشد و كسى كه مىخواست اين درسها را بخواند - اصلًا مثل يك شخص غريب - در آن حوزه وجود نداشت ؛ با اينكه اساتيد بزرگ حكمت مثل آقا شيخ محمّد حسين اصفهانى ، مثل آقا ميرزا محمّد باقر اصطهباناتى ، مثل شيخ الشّريعه اصفهانى ، كه اينها از اساتيد حكمت بودند ، خود اينهاپاسدار و از مدرّسين حكمت بودند .
هامش
خطورى در قلبش پيدا نشد كه : اين آمده است پهلوى من اينجا ايستاده و در مقابل من نماز مىخواند !
و مىگويند : باز همين آقاى آقا شيخ محمّد بهارى در سفرى زيارتى كه به سامرّاء مىرفتند ، همپالكى آقا ميرزا محمّد تقى شيرازى شد . ( در آن وقتها كه مردم با كجاوه به مسافرت مىرفتند ، اين طرف كجاوه يكنفر مىنشست ، و آن طرفش هم يكنفر ديگر ) و ايشان مىگفت : من يك مطلب علمى را پيش كشيدم و اصولًا مىخواستم آقا ميرزا محمّد تقى شيرازى را عصبانى كنم كه از ميدان بدر رود ، و يك جملهاى ، يك كلامى خلاف بگويد ، ولى در تمام طول مسافرت بين كاظمين و سامرّاء كه هجده فرسخ است ، آن هم با قاطر ، آنچه كردم يك كلام از دهان ايشان بيرون نيامد ؛ حتّى بعضى اوقات من تصنّعاً مىگفتم مثلًا : شما اين مطلب را نمىفهميد ؛ چنين و چنان و فلان ، ولى ايشان أبداً از آن مِنهاجش تعدّى نكرد ، و همينطور آرام جواب مرا مىداد . » انتهى .
1 - « هر شخص آتش تنور را به سمت نان خود سوق مىدهد تا نان خود را بپزد . »