هامش
تفصيل حكايت را در كتاب ولايت فقيه در حكومت اسلام ، ج 2 ، از صفحهء 104 الى 107 چنين نقل كردهاند :
« . . . دربارهء مرحوم ميرزاى بزرگ حاج ميرزا محمّد حسن شيرازى - أعلى الله مقامه - نقل شده كه ايشان فرموده است : من براى رياست يك قدم برنداشتم ؛ و اين مطلبى بود كه خود به خود پيش آمد و آستان ما را گرفت درحالتيكه من راضى هم نبودم .
و نقل مىكنند : بعد از مرحوم شيخ انصارى - رحمة الله عليه - بزرگان از شاگردان ايشان كه ظاهراً هفده نفر بودند ؛ أمثال آقاى ميرزا حسن طهرانى نجم آبادى ، حاج ميزار حسين ، حاج ميرزا خليل و . . . كه تمام آنها از بزرگان بودند ، مجلسى تشكيل دادند و أعاظم تلامذهء شيخ را در آن مجلس دعوت كردند ؛ غير از آقا سيّد حسين كوه كمرهاى كه وى را به اين مجلس فرا نخواندند ، به جهت اينكه او يك مرد مستبدّ به رأى و غير متغيّرى بود ، با اينكه علميّتش بسيار بود و ليكن چون از جهت رياست أمور مسلمين و حتّى مشورت او را نپسنديده بودند ، در اين مجلس دعوت ننمودند . بالأخره اين هفده نفر از شاگردان مرحوم شيخ كه در درجهء أعلاى از تقوى بودند ، با هم جمع شدند و در آن مجلس همه اتفاق كردند بر اينكه : آقا ميرزا محمّد حسن شيرازى بايستى كه جلو برود و كارها را در دست بگيرد و مرجع أمور مسلمين گردد .
امّا ميرزا محمّد حسن شيرازى در آن مجلس نه تنها خوشحال نشد ، بلكه گريه كرد ؛ يعنى گريهء بلند كرد كه چرا عهدهء اين امر را بر گردن من مىاندازيد ؟ ! من أهل اين كار نيستم ، من وظيفهام اين نيست ، من از عهدهام بر نمىآيد ، و چنين و چنان !
و بعد به آقا ميرزا حسن طهرانى نجم آبادى كه از شاگردان معروف شيخ بود گفت : من شهادت مىدهم : تو أعلم از من هستى ! تو چگونه مرا معيّن مىكنى ؟ آقا ميرزا حسن طهرانى گفت : بله من هم خودم را از تو أعلم مىدانم ، و ليكن من به درد رياست نمىخورم ؛ رياست علاوه بر أعلميّت ، يك دماغ و فكر و تحمّل و سعهاى مىخواهد كه اين بار را بر دوش بگيرد و من آن را ندارم ؛ و تو دارى ؟ و لذا تو را به اين سِمَت منصوب مىكنيم ؛ و ما هم از اطراف تو را كمك مىكنيم و رهايت نمىكنيم ، و تنهايت نمىگذاريم ؛ و خلاصه مرجعيّت را با گريه و عدم رضايت بر گردن آقا ميرزا