مىشد ، و مدرسهاش و تعليمش بود . آخر هم در كرمانشاه از دنيا رفت و به پايان رسيد اين مدرسه . يعنى در اينجا بعضى از كتابهاى علّامه را انسان مىبيند كه اين كتاب مثلًا در كرمانشاه در مدرسهء سلطانيّه سيّار به پايان رسيد .
براى چه اين كار را مىكرد ؟ براى اينكه خون دل خورده ، حالا سلطان محمّد خدابنده را مسلمان كرده ، اگر ولش بكند مىبرندش . اين با هزار مرارت - براى يك عالم پيرمردى مانند علّامه - اين بيايد و براى حفظ شريعت طلّاب را با شترها و چادرهائى از كرباس ، اين طرف و آن طرف مىزنند ببرد ؛ در جنگها و حضر و سفر براى اينكه اين مرد را حفظ كند ، و حفظ هم كرد . 1
در زمان شيخ انصارى - رحمة الله عليه - مرد مقدّس ، متديّن ، گرچه مرحوم انصارى اهل عرفان نبود ، اهل توحيد نبود ، فقيه بود ، ولى مرد عادل و صادق بود ؛ بعضىها به آن بزرگمرد مراجعه كردند در امور حكمت و امور الهى ، گفت :
من اهل اين درسها نيستم ، برويد سبزوار پيش ملّا هادى سبزوارى ، پيش او درس بخوانيد ! ببينيد ! مرجع و شخصى كه در رأس واقع شده مىتواند به خود اجازه بدهد و بگويد : من اين مطلب را نمىدانم ! از اينجا حركت كن برو آن طرف دنيا ! بين نجف و سبزوارِ آن وقت ، مىدانيد چقدر فاصله است ؟ شاگردانى كه تربيت كرد مرحوم شيخ خيلى شاگردان خوبى بودند . سيزده نفر از آنها كه حقاً از اساتيد فقه و درايت و تقوى ؛ هواى نفس اصلًا در آنها نبود . بعد از شيخ وقتى خواستند رئيس معيّن كنند بين آنها نزاع شد كه بعضىها مىگفتند : تو حتماً بايد رئيس بشوى ! و اين زير بار نمىرفت و مىگفت : من قابليّت اين مقام را ندارم . و كار به گريه و داد و بيداد و اينها در آن مجالس مىكشيد . 2
داستان مرجعيت ميرزا محمد حسن شيرازى ( ت )
هامش
1 - اين مطلب را مرحوم علّامه - رضوان الله عليه - در كتاب امامشناسى ، جلد نهم ، از صفحهء 138 الى 146 با ذكر مصادر ذكر كردهاند .
2 - مرحوم علّامه آية الله حاج سيّد محمّد حسين حسينى طهرانى - رضوان الله تعالى عليه -