بعد از اينكه اينها از بين رفتند ، ديگر همه چيز از بين رفت . علوم معقول از بين رفت . غير از اينكه مثلًا فلان روايت را بخوانيم و ظاهرش را بيان كنيم ديگر چيزى در دست كسى نماند ، و آن را هم بر طبق افكار و پندارهاى خود توجيه كردن و تأويل كردن . بدون علوم عقلى معنى روايات اصلًا فهميده نمىشود .
اختلاف بين علماء بعد از مشروطيت و تعطيلى دروس حكمت و فلسفه و عرفان
حالا اينها راجع به حكمت ، عرفان كه اصلًا اسمش را نياور ؛ خداى ناكرده اگر كسى ، اين يك قدرى دنبال واقع مىخواست برود ، دنبال حقيقت برود ، يك قدرى به خود برسد ، همين قدر كافى بود كه تمام حوزه به او با نظر اهانت و سخافت و رذالت بنگرد و او را يك شخص اجنبى و كافر و تافتهء جدا بافته ببيند .
غربت اميرالمؤمنين عليه السّلام در حوزه نجف
آخر يعنى چه ؟ ! اگر حوزه ، حوزهء نجف است ، اينجا مقام أميرالمؤمنين است ، اين حرفها چيه ؟ ! چرا عرفان در اينجا نامش قدغن است ؟ ! مىدانيد معنايش چيه ؟ معنايش اين است كه نام خود أميرالمؤمنين عليه السّلام قدغن است ! خود أميرالمؤمنين عليه السّلام تيرباران شده ، لذا علومش هم تيرباران شده .
« نهج البلاغة » مگر در نجف بود ؟ مگر كسى « نهج البلاغة » مىدانست ؟ ! شايد طلبههائى مىرفتند نجف و برمىگشتند و بيست سال مىماندند ، دستشان به « نهج البلاغة » نمىخورد و نمىدانستند چيه ؟ يك نهج البلاغهاى أميرالمؤمنين نوشته ، بله در فصاحت و بلاغت ، مىگويند : تالى تِلو قرآن است ! اينها افسانه نيستها ! ! اينها مطالبى است كه عرض مىكنم آنوقت مىفهميد شما كه مرحوم قاضى - رضوان الله عليه - و از آن بالاتر اساتيدش ، آخوند ملّا حسينقلى همدانى ، كه آنها را رَمْى به تصوّف مىكنند كه اينها صوفىاند ؛ آسيد جمال را مىگفتند صوفى ، آقا سيّد عبدالهادى شيرازى كه يك قدرى مرد منزّه و خويشتندارى بود ، مىگفتند : گرايش به تصوّف دارد ؛ او به شاگردهاى مرحوم قاضى عنايت دارد .