هامش
سوى صحرا مىرفتيم ؛ تا آنكه چون به مسجد جُعفىّ رسيد ؛ رو به قبله نمود و چهار ركعت نماز گزارد ؛ و چون سلام داد و تسبيح گفت ؛ دستهاى خود را براى دعا گشود و چنين گفت : خداى من ! چگونه ترا بخوانم در حالى كه معصيت تو را كردهام ؟ و چگونه ترا نخوانم در حالى
كه تو را شناختهام و محبت تو در دل من جاى گرفته است ؟ . تا آخر دعائى كه خواندند .
وسپس صداى خود را كوتاه كردند و به حال إخفات دعائى كردند ؛ و سپس سجده نمودند ؛ و چهرهء خود را به خاك مىماليدند ؛ و صد مرتبه در آن حال العَفوَ العَفوَ گفتند ؛ و سپس برخاستند ؛ و از مسجد جعفى بيرون آمدند و راه صحرا را در پيش گرفتند و من به دنبالشان مىرفتم .
در اين حال به جائى رسيديم كه حضرت خطّى بر روى زمين كشيدند ؛ و فرمودند : مبادا از اين خطّ تجاوز كنى !
من توقّف كردم ؛ و آن حضرت به تنهائى رهسپار شدند ؛ و آن شب شب تاريك و ظلمانى بود .
من با خود گفتم : آقاى خودت و مولاى خودت را با وجود اين دشمنان بسيارى كه دارد ، تنها به دست بلا سپردى چه عذرى در نزد خدا خواهى داشت ؟ و در نزد رسول خدا چه خواهى گفت ؟ سوگند به خدا هم اينك به دنبال او روان مىگردم ؛ و از حال او جويا مىشوم ، گرچه مستلزم مخالفت امر او شده باشد .
من به دنبال او رفتم ، تا رسيدم به جائى كه ديدم : آن حضرت تا نصف بدنِ خود را در چاهى سرازير كرده و مشغول گفتگو با چاه است ؛ او با چاه سخن مىگفت و چاه با آن حضرت .
حضرت احساس كرد كه من آمدهام ؛ و ملتفت به من شد و فرمود : كيستى ؟ عرض كردم : من ميثم هستم ! فرمود اى ميثم ! مگر من به تو امر نكردم كه از آن خطّ تجاوز ننمائى ! ؟
عرض كردم : اى مولاى من ! من از گزند دشمنان بر تو هراسناك شدم ؛ و ديگر دل من تاب و توان تحمّل و شكيبائى را نياورد !
فرمود : آيا از آنچه در اينجا گفتهام چيزى شنيدهاى ؟ !
عرض كردم : نه ؛ اى مولاى من ! چيزى نشنيدم . حضرت فرمود : اى ميثم ! در سينهء من حاجتها و خواهشهائيست كه چون سينهء من به جهت آنها تنگى كند و خسته شود ؛ با دست خود زمين را مىكاوم و مىكَنم و آن راز و سرّ درون خود را براى زمين ظاهر مىكنم و بازگو مىنمايم ؛ پس هر وقتى كه زمين سبز شود ، و از آن دانه برويد ، آن دانه از
آن كشتِ اسرارى است كه من در زمين نمودهام ! *
* - چون ترجمه اين حديث شريف از كتب ديگر مرحوم علامه رضوان الله عليه آورده شده است لذا بدون تصرف و حذف اضافات جهت مزيد استفاده قرار گرفت . ]