تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 788

مساهمون:

ص٧٨٨
چه گفت آن سخنگوى مرد دلير * كه از گردش روز برگشت سير كه بارى نزادى مرا مادرم * نگشتى سپهر بلند از برم به پرگار تنگ و ميان دو گوى * چه گويم كه جز خامشى نيست روى نه روز بزرگى نه روز نياز * بماند همى بر كسى بر دراز زمانه ز ما نيست چون بنگرى * بدين مايه با او مكن داورى بياراى خوان و بپيماى جام * ز تيمار گيتى مبر هيچ نام اگر چرخ گردان كشد زين تو * سرانجام خشت است بالين تو دلت را به تيمار چندين مبند * بس ايمن مشو از سپهر بلند چو با شير و با پيل بازى كند * چنان دان كه از بىنيازى كند تو بىجان شوى ، او بماند دراز * حديثى دراز است ، چندين مناز تو از آفريدون فزونتر نه‌اى * چو پرويز با تخت و افسر نه‌اى به ژرفى نگه كن كه با يزدگرد * چه كرد آن برافراخته هفت گرد