فصل نهم يزدگرد پادشاهى يزدگرد شانزده سال بود « 1 » چون فرّخزاد درگذشت ، يزدگرد در روز بيست و پنجم از اسفند ماه به شاهى رسيد « 2 » .
هامش
( 1 ) - غالباً مدت شاهى يزدگرد سوم را 20 سال دانستهاند يعنى از 632 م . تا 652 م . و اكثراً بر آن هستند كه يزدگرد حدود 4 سال شاهى كرد ، ليك اعراب به ايران تاختند و از آن پس يزدگرد مدت 16 سال در حال فرار به نقاط مختلف بود تا اين كه كشته شد . ر . ك . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 416 اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 23 17 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 216 مسعودى ، التنبيه والاشراف ، ص 96 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 26 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 2155 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 127 . ابن بلخى در خبرى متفاوت آورده است كه مدت 8 سال از شاهى يزدگرد گذشته بود كه اعراب به ايران حمله كردند . همان ، ص 111 . در بندهش طى يك خبر واحد ، آمدن اعراب به ايران پس از 20 سال شاهى يزدگرد دانسته شده است . ص 141 . ابن خلدون در خبرى متفاوت مدت شاهى يزدگرد را بيست و چند سال دانسته است . العبر ، ج 1 ، ص 211 .
( 2 ) - يزدگرد سوم پسر شهريار پسر بزرگ خسرو پرويز بود . او پسر خواندهء شيرين بود و منجمان به خسرو پرويز گفته بودند كه يكى از پسران تو پسرى خواهد آورد كه ويرانى و انقراض پادشاهى تو به دست او خواهد بود و نشان وى آن است كه نقصى در پيكر دارد . خسرو پرويز با شنيدن اين سخن ، همه پسرانش را در كاخى بازداشت كرد و به رغم فراهم آوردن همه گونه امكانات رفاهى براى ايشان ، آنها را از تماس با هر زنى مانع آمد . مدتى گذشت و شهريار به نزد شيرين از آن وضع شكايت برد و از او خواست كه هر زنى كه باشد ، به نزد او فرستد . شيرين نيز حجامتگر خود را - كه دختر يكى از اشراف بود و شيرين در موردى به دو خشم آورده و او را به صف حجامتگران برده بود - به نزد شهريار فرستاد . و بدين سان آن دختر از شهريار باردار شد و چون فرزندش را كه همان يزدگرد سوم باشد ، به دنيا آورد ، 5 سال آن فرزند را نهان داشتند . پس از چندى كه خسرو پرويز به هنگام پيرى با كودكان مهربان شده بود ، شيرين ماجرا را به وى گفت و يزدگرد را به نزد او برد . خسرو پرويز نيز با ديدن او ، وى را گرامى داشت . ليك روزى به ياد آن گفتار منجمان افتاد و يزدگرد را برهنه كرد و آن عيب را در تهيگاه وى بديد . پس سخت خشمگين شد و او را برداشت و خواست تا بر زمين زند ، كه شيرين دامنش را بگرفت و سوگند داد كه او را نكشد و گفت : اگر چيزى در بارهء اين پادشاهى مقدر باشد ، جلوگيرى از آن نتوان كرد . خسرو پرويز گفت : اين همان شوم است كه به من گفتهاند . ببر كه نبينمش . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 768 - 767 . طبرى روايت مىكند كه خسرو پرويز دستور داد تا يزدگرد را - كه كودك بود - به سيستان بردند . همان ، ص 769 . سپس روايت كردهاند كه به هنگامى كه شيرويه به كشتن برادرانش پرداخته بود و شهريار - پدر يزدگرد - را نيز بكشت ، دايهاش او را به استخر پارس گريزانيد و يزدگرد در همانجا پنهان بود . طبرى ، همان ، ص 785 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 225 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 410 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 126 . به يك روايت ديگر نيز يزدگرد در آن هنگام در دهكدهء خمانيهء سواد بود . طبرى ، همان ، ص 769 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1150 . در هنگامى كه بزرگان از يافتن كسى از دودمان شاهى براى رساندن به قدرت نااميد شدند ، از وجود يزدگرد سوم آگاه گشتند و او را به آتشكدهء اردشير بردند و تاج شاهى را بر سرش نهادند و به مداين آوردند . طبرى ، همان ، ص 785 مسكويه ، همان ، همان صفحه . سن ّ رسيدن يزدگرد سوم به شاهى را متفاوت ذكر كردهاند . برخى او را 15 ساله گفتهاند . ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 111 گرديزى ، زين الأخبار ، ص 103 . برخى 16 ساله آوردهاند . بلعمى ، همان ، ص 1210 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 172 . مسكويه او را 21 ساله دانسته است . همان ، ص 289 . در هر حال وى در سنين نوجوانى يا عنفوان جوانى بوده است . پس از اين كه بزرگان ، تاج بر سر يزدگرد سوم نهادند و او را به مداين آوردند ، فرّخزاد را بكشتند . طبرى ، همان ، ص 785 مسكويه ، همان ، همان صفحه .