نازِش مهتران بود - سخنان بسيارى به راز براند و به ايرانيان گفت : اى مهتران ، ديگر اين روزگار فرآيين سخت گشته است . او پيوسته مهتران را سبك مىدارد . پس چرا دل و مغزتان اين چنين ترسو گشته است ؟ همه چشمان از براى او پر از اشك است .
ليك جگر يك تن نيز از رشك نمىجوشد . نه ساسانى است و نه از نژاد كيان مىباشد . پس چرا بايد در پيش او كمر ببنديم ؟ همانا كه گويى زَهره در شكمتان ناپديد گشته است . سپاهيان كه چنين شنيدند ، به دو گفتند : چون ديگر كسى سزاوار تخت شاهى نمانده است ، هيچكس را يادى از رشك بردن به اين بدنژاد نمىآيد .
اكنون ما با انديشهء تو همداستان گشتيم . تو هر آنچه از راستان مىدانى ، بگوى كه آيا ما چگونه ايران زمين را از دست اين شاه ديوانهء تيز مغزى كه نه گفتار نيكو دارد و نه كردار نغز و هرگز بر او آفرين مباد ، برهانيم ؟ پس شهران گراز به ايشان گفت : اين كار ايرانيان ديگر به درازا كشيد . اگر بر من بد نسازيد و آنچه را كه سزاوار آزاد مردان است ، بكنيد ، من هم اكنون به نيروى يزدان پاك ، او را از تخت بر خاك مىآورم .
ايرانيان با شنيدن اين سخن به دو گفتند : مباد كه بر تو زيانى آيد . ما همهء سپاهيان ، امروز يار تو هستيم و اگر تو را از اين كار ، بد برسد ، پناهگاه تو مىباشيم . چون آن پهلوان خسروپرست چنين شنيد ، راهى بجست تا بر آن شاه بىمايه دست يابد .
كشته شدن فرآيين به دست شهران گراز
روزى شهريار كارها را بيآراست و از براى شكار از شهر به بيرون رفت . سپاهى از ايرانيان و كهتران و مهتران نيز به همراه او برفتند . در همان هنگام فرآيين اسپ خود را از جاى برانگيخت و همچون آذرگشسپ به هر سو بتاخت . سواران از براى شكار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 775
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٧٥