شنيدن اين سخن كسى را بفرستاد و پنجاه مرد دانا و سالخورده را به نزد خود بيآورد . سپس كسى را به نزد شيرين بفرستاد و به دو گفت : اينك برخيز و به پيش من بيا و ديگر گفتارت را بس كن . شيرين كه چنين شنيد ، جامهاى كبود و سياه بپوشيد و به نزديك شاه آمد و زود به گلشن شادگان - كه جايگاه آزادگان گوينده بود - برفت و بسان مردمان پارسا در پشت پردهء پادشاه بنشست . شاه كسى را به نزديك او فرستاد و به دو گفت : دو ماه از سوگ خسرو گذشته است . پس اكنون جفت من باش تا برخوردار گردى و به هيچ كهترى ننگرى « 1 » . من نيز تو را همچنان كه پدرم نگاه مىداشت و از آن نيز نامىتر و خوبتر نگاه خواهم داشت . ليك شيرين به دو گفت : نخست داد مرا بده و آنگاه جان من نيز در پيش تو خواهد بود . بدان كه اگر چنين كنى ، ديگر از فرمان و انديشه و دل فرّخت دَمى نخواهم آسود . شيروى با شنيدن اين سخن به اين كار همداستان شد كه آن خوبرخ داستان خود را بگويد . پس زن مهتر از پشت پرده به آواى بلند گفت : اى شاه ، پيروز و شاد باشى . تو گفتى كه من زنى بد و جادوگر هستم و از پاكى و راستى به دور مىباشم . شيروى به دو گفت : چنين گفتم . ليك از براى تيزى جوانان ، كين از ايشان به دل نگيرند . پس شيرين به آن ايرانيانى كه در گلشن شادگان بودند ، گفت : آيا شمايان از بدى و تيرگى و كژّى و نابخردى چه چيزى از من ديديد ؟ من سى سال بانوى ايران و در هر كارى پشتيبان دليران بودم . همواره هيچ بجز راستى نجستم و كژّى و كاستى از من بدور بود . چه كسان بسيارى كه از براى گفتار من شهر يافتند و همه گونه از گيتى بهره گرفتند . ليك آيا چه كسى در ايران سايهء من و يا سايهء تاج و پيرايهام را بديد ؟ هر كسى كه ديده و يا شنيده است ، بگويد . چرا كه همهء اين كار از اين پاسخ پديدار خواهد شد . پس بزرگانى كه در پيش شاه بودند ، از شيرين به خوبى سخن راندند و گفتند :
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 760
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٦٠
هامش
( 1 ) - نظامى مىنويسد كه شيرويه از هنگامى كه 9 ساله بود ، عاشق شيرين بود . كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 443 .