بادا . آنگاه پس از اين كه بر او آفرين بخواندند و همگى در پيش او گوهر افشاندند ، بهرام گفت : اى سركشانى كه نشان نيك و بد روزگار را ديدهايد ، بدانيد كه ما همگى بندهايم و ايزد يكى است و پرستش تنها سزاوار اوست . من نيز شمايان را از روزگار بد ، بىبيم خواهم داشت و كارى نخواهم كرد كه نيازتان به دشمن رسد . چون بهرام اين سخنان را بگفت ، از پيش او برخاستند و بار ديگر بر او آفرين بكردند و آن شب تيره را به گفتگو گذراندند .
چون خورشيد روى خود را بر آسمان بنمود ، بهرام شاه با آرامش بر تخت بنشست و ايرانيان نيز به پيش او بار يافتند . پس بهرام به آن مهتران گفت : اى نامداران و نيك اختران ، ما به يزدان مىگراييم و رامش مىكنيم ليك به اين گيتى نمىنازيم و از آن دل مىكَنيم . اين بگفت و اسپ پهلوانان را بخواستند و بارگاه كيانى او را بيآراستند . به سديگر روز چون بهرام بر تخت نشست ، گفت : آيين پرستش را نبايد نهان كرد . ما به هستى يزدان گواهى مىدهيم و روان خود را به اين كار آشنايى مىدهيم . هم بهشت و دوزخ هست و هم رستاخيز . و ما را از نيك و بد هيچ گريزى نيست . پس هر كسى را كه به روز شمار نگرايد ، او را بر كيش و دانا مشماريد . به روز چهارم چون بر تخت پيلسته بنشست و آن تاج پسنديده را بر سر نهاد ، گفت : بدانيد كه من يك دَم نيز آن اندازه كه از مردم خود شادمان هستم ، از گنج شاد نمىباشم . نه خواستار اين سراى سپنجى هستم و نه درگذشت با درد و رنج را مىخواهم . زيرا كه اين گيتى ، راه گذر است و سراى ديگر جاويد مىباشد . پس از آز بپرهيزيد و اندوه مخوريد . به روز پنجم گفت : بدانيد كه من هرگز از رنج كسى شاد نيستم و تا توان داشته باشم ، برايش خواهم كوشيد .
به كوشش بجوييم خرّم بهشت * خنك آن كه جز تخم نيك نكشت
به روز ششم گفت : هرگز مباد كه بخواهم به مردم زيردست شكستى بيآورم .
سپاهيان را از دشمن تن آسان مىكنم و بدانديشان را هراسان مىسازم . به روز هفتم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 64
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤