تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠
نخواهم و اين رنجها را به چيزى نفروشم و هيچكس از ايران به سرزمين روم دست دراز نسازد . اين گونه با ما بسازيد و خويشى كنيد . ما نيز هر گاه كه براى شما كارى پيش آيد و يا كارزار ناسزاوارى رخ دهد ، با شمايان دوستدار و برادر شويم و گاهگاهى هم كهتر شما باشيم . [ دانم كه ] چون از اين سرزمين ما بىنياز گرديد ، بار ديگر كينه در دلتان پديدار خواهد شد و از تور و سلم و آن روزگاران كهن و بيهوده سخن به ميان خواهد آمد . پس اكنون پيمانى استوار مىخواهم كه مُهر سزاوارى بر آن به يادگار گذاشته شود و در آن بگويى كه : ما از اين پس ديگر از كينهء ايرج و آن جنگهاى كهن سخن نخواهيم راند و ايران و روم يكى خواهد بود و از اين سرزمين جدايى نخواهيم جست . نيز بدان كه در پس پردهء ما دخترى است كه سزاوار مهتر مهتران مىباشد . پس ما او را به كيش پاك ما و چنان كه آيين و راه ما هست ، از ما بخواهيد تا چون تو را فرزندى قيصرنژاد باشد ، ديگر كين ايرج را به ياد نيآورى و اين گونه روى زمين از آشوب و جنگ بيآسايد و كارها بر كيش رَود . اينك اگر با چشم خِرد به اين كار بنگرى ، اين سخنى را كه گفتم ، بجز راستى نشمارى . با اين پيوند ، پيمان ما نيز بر جاى خواهد ماند و فرمان يزدان به ما چنين است . همانا كه از هنگام پيروز و خوشنواز روزگار درازى گذشته است كه هر دو سرهايشان را بر باد دادند . پس هرگز شاهى ، پيمان شكن مبادا . مسيح پيامبر [ ع ] چنين ياد كرد كه : چون سر از داد بپيچى ، خِرد از تو مىپيچد . خوشنواز چاره‌هاى بسيارى بكرد تا روزگار پيروز بسر نيآيد . ليك چون پيروز با او تندى بكرد ، در آن جنگ هيچ بجز دود تيره نديد . بدين سان چون سر شاه از داد بپيچيد ، آن سپاه و تخت شاهى به باد رفت . تو نيز جوان هستى و هنوز كارديده نگشته‌اى . پس چون بخواهى كه از روزگار بهره‌مند گردى ، ياور مردان پيمان شكن مشو ، چرا كه مرد پيمان شكن سزاوار نساجامه هم نيست . تاج و تخت بر شاهى كه پيمان شكن و كينه‌خواه باشد ، نفرين مىكند . اكنون همهء نامهء مرا بخوان و اگر سرگرم خوراك خوردن نيز هستى و انگشتهايت چرب است ، باز هم پاسخ اين نامه را با انديشه‌اى خوب و فرّخ بنويس . نمىخواهم كه