بدين سان بزرگان از خواسته و زن و فرزند و گنجهاى آراستهء خود بىترس گشتند .
كواذ نيز چندى با شرم ببود و پيوسته مزدك را نفرين مىكرد . چيزهاى بسيارى به تهيدستان ببخشيد و جامههاى شاهوارى به موبدان آتشكده بداد . كواذ شهريار از براى آن كار ، چنان از خسرو شاد شد كه شاخش گوهر ببار آورد . از آن پس همواره با او به سگالش مىنشست و هر آنچه خسرو مىگفت ، پدرش مىشنيد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 228
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٢٨