به گيتى در از مرگ خشنود كيست * كه فرجام كارش كه داند كه چيست
نماند و جهان مردرى ماند ازوى * شد آن رنج و آسانى و رنگ و بوى
ز گرد آوريدن كه يابد بهى * كه مىرفت بايد به دست تهى
پس تن كواذ را با ديبا بيآراستند و گل و مشك و كافور و مِى بيآوردند . آنگاه دخمهاى شاهنشاهى بساختند و يك تخت زرّين و تاج بزرگى نيز در آنجا بگذاشتند و آن شاه را بر روى تخت زر نهادند و تا جاودان راه آنجا را بببستند .
چه باشى تو ايمن ز گردون پير * كه فرجام انجامدت ناگزير
چون موبد از سوگ شاه بپرداخت ، آن نامهء كيانى را بر پيشگاه بنهاد . سپس همهء بزرگان و موبدان و خردمندان نامور ايران گرد آمدند و در پيش آن انجمن ، نامه را بخواندند و جانشين كواذ را به شادى و با جاه و آبروى و زيب و فرّ و به آيين پدر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 231
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣١