دل مزدك بىكيش از براى آن پر از آزار گشت . همهء آن انجمن گفتند : ديگر مباد كه مزدك در پيش شاه باشد . او كيش يزدان را تباه ساخته است . پس در اين بارگاه نامور مباد . شاه كه چنين ديد ، ديگر از آن كيش بيزار شد و سرش از آن كرده پر از درد گشت و مزدك را به همراه سه هزار تن از پيروانش به خسرو سپرد و به دو گفت : با اين هرچه مىخواهى بكن و ديگر از مزدك سخنى مگوى . در آن درگاه خسرو باغى با ديوارهاى بلند بود . خسرو برفت و در پيرامون آن باغ كَندههايى بِكَند و پيروان مزدك را بسان درخت در آن كَندهها بكاشت چنان كه سرشان در زير به سختى آكنده شد و پاهايشان رو به بالا بود . آنگاه خسرو به مزدك گفت : اى ناهوشيار ، به نزديك آن باغ گرانمايه برو ، زيرا آن تخمى كه در اين روزگار بكاشتى ، اكنون برايت بار بداد . در آنجا درختانى خواهى ديد كه هيچكس نه ديده و نه از كارداران پيشين شنيده است . مزدك كه چنين شنيد ، برفت و در باغ را بگشود تا درختانى بر چمن ببيند . ليك در همان هنگام كه آنها را بديد ، ناگاه خروشى از او برآمد و هوش از تنش برفت . پس خسرو بفرمود تا دار بلندى برآورند و كمند پيچانى از آن بيآويزند . آنگاه مزدك نگون بخت و بىكيش را زنده و نگونسار بر دار كرد . سپس او را با بارانى از تير بكشت . تو اگر باهوش هستى ، هرگز راه مزدك را مگير . من از پير خردمند و كارآزمودهاى سخنانى ديگرگون هم شنيدم ، كه اين مزدك از شاه ، دخترش را به همراه شاهى و تاج او بخواست . شاه كه چنين شنيد ، بفرمود تا كرف را بگداختند و مزدك را نگونسار در آن بيانداختند « 1 » .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 227
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٢٧
هامش
( 1 ) - صاحب مجمل التواريخ و القصص روايتى نزديك به اين ذكر كرده است . برخى روايتى ذكر كردهاند كه بر اساس آن ريشه مخالفت انوشيروان با مزدكيه به جريانى بر مىگردد كه بر طبق آن روزى مادر انوشيروان نزد كواذ بود كه مزدك از در در آمد و همين كه چشمش به مادر انوشيروان افتاد ، به كواذ گفت : اين زن را به من واگذار تا كام دل ازو برگيرم . كواذ گفت : او در اختيار تو است . ليك انوشيروان كه غيرتش اجازهء تحمل اين ننگ را نمىداد ، در ميان پريد و از مزدك خواهش كرد كه مادرش را به وى ببخشد . در خواهش خود تا توانست اصرار كرد و حتى پاى مزدك را بوسيد تا مزدك از مادرش دست برداشت . ولى اين رويداد چنان اثر سختى در دل انوشيروان گذاشت كه هيچگاه آن را فراموش نمىكرد . ابن اثير ، الكامل ، ج 5 قبل از اسلام ، ص 50 . اگر چه برخى اين روايت را ساختگى مىدانند . بايد توجه داشت كه اكثر مورخان بر آن هستند كه انوشيروان ابتدا مزدك را كشت و سپس به كشتار مزدكيه پرداخت و در يك روز 80 و يا 100 هزار مزدكى را بكشت و اين حادثه در حوالى نهروان رخ داد . ر . ك . مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ص 258 ابن اثير الكامل ، ج 5 قبل از اسلام ، ص 51 . گرديزى ، زين الأخبار ، ص 84 بندهش ، ص 141 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 346 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ص 518 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 202 . در مورد نحوهء كشتن مزدك نيز ثعالبى مىنويسد كه انوشيروان فرمان داد تا مزدك را بر روى زمين كشيدند و او را سر بريدند و تنش را به دار آويختند . همان ، ص 345 . ليك گرديزى مىنويسد : « بفرمود تا او را بكشتند و پوست او بياهيختند و پر كاه كردند و از در ايوان بر گذرگاه حشم بياويختند . » همان ، ص 84 - 83 . ابن بلخى در مورد نحوهء كشته شدن مزدك و مزدكيه توسط انوشيروان روايت متفاوتى ذكر كرده كه بر اساس آن انوشيروان ابتدا براى فريب مزدك و شناسايى مزدكيان از در دوستى با مزدك برآمد و چنان خود را وانمود كه مزدك گمان برد كه او را نيز به كيش خود در آورده است و حتى مردم چنين پنداشتند كه انوشيروان نيز مزدكى شده است . آنگاه روزى به مزدك گفت كه ديگر از كارگزاران خود سير گشته و مىخواهد بجاى هر يك از ايشان ، يك مزدكى بگمارد و از مزدك خواست تا از بزرگان مزدكيه بخواهد تا به ايشان نامه بنويسد و آنها را به نزد انوشيروان بخواند . مزدك نيز بيش از 150 هزار نفر از پيروانش را بدين گونه فراخواند . آنگاه انوشيروان از مزدك خواست از معروفان مزدكى بخواهد تا در روز جشن مهرگان به مداين آيند . در روز مهرگان ، انوشيروان بفرمود تا بر كنار دجله جشنى به پا كنند و به سپاهيانش پنهانى دستور داد تا چون انوشيروان بر بالاى سر مزدك ايستد و ناگهانى سر از تن او جدا كند ، ايشان نيز بر مزدكيه بتازند . و چنين شد و انوشيروان با زخم تبرزين ، سر از تن مزدك جدا ساخت و بسيارى از پيروان مزدك نيز كشته و يا اسير شدند . ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 91 - 89 . نويرى در يك خبر واحد ، زرمهر پسر سوخرا ( ساخورا ) را قاتل مزدك دانسته است . ر . ك . نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 188 .