در آن نوشته شده بود كه جيحون در ميان ما مرز مىباشد ، بر سر نيزه كرد . آنگاه مرد بينا دل چرب زبان با آبرويى را از ميان سپاه برگزيد و به دو گفت : به نزديك پيروز برو و با او به چربى سخن بگوى و پاسخش را بشنو . او را بگوى كه : من آن فرمان نياى تو - آن بلند اختر و راهنمايت - را به سرنيزه كرده و همچون خورشيد تابانى در پيش سپاهيان بيآورم تا هر خردمندى كه به گشادنامهء آن دادگر بنگرد ، بر من آفرين كند و بر تو نفرين آورد و تو را شاه بىكيش بخواند . بدان كه نه يزدان و نه يزدان پرستان و نه مردم زيردست گيتى ، هيچيك نپسندند كه كسى در گيتى بيداد بجويد و سر از فرمان شاهنشاهان بپيچد . همانا كه هيچكس به دادگرى و مردانگى بهرام شاه تاج بر سر ننهاده است . بر اين كار ، يزدان گيهاندار گواه است كه تو اين چنين با سپاهيانت آهنگ مرا كردهاى و با بيدادگرى جنگ با مرا مىجويى . ليك آگاه باش كه در اين جنگ پيروزگر نخواهى بود و از اختر نيك نيز بهرهاى نخواهى يافت . از اين پس نيز كسى را نخواهم فرستاد و در اين جنگ تنها يار من يزدان خواهد بود و بس .
آنگاه فرستاده شتابان همچون گَرد به پيش پيروز آمد و آن سخنان را براى او ياد بكرد . چون پيروز آن نامهء خوشنواز را بخواند ، آن شاه گردنفراز پر از خشم شد و به فرستاده گفت : مرد كهن و كارآزموده اين همه سخن نگويد . بدان كه اگر از شهر چاچ يك گام به پيش بگذارى ، تو را با نوك سرنيزهء خويش درود خواهم گفت .
فرستاده با شنيدن اين سخنان به پيش خوشنواز آمد و پنهانى سخنان فراوانى با او براند و گفت : بدان كه من در نزد پيروز هيچ ترسى از خدا نديدم و هيچكس نيز راهنماى او نيست . پيوسته كينه و جنگ مىجويد و هيچ به فرمان يزدان نمىرود .
خوشنواز كه چنين شنيد ، به يزدان پناه برد و خداوند را نماز برد و گفت : اى داور دادگر و پاك ، همانا تو كه آفرينندهء باد و خاك هستى ، مىدانى كه پيروز بيدادگر هيچ هنرى برتر از بهرام ندارد . همواره سخنان بيداد مىگويد و بزرگى را با شمشير مىجويد . پس پِى او را از روى به زمين بركَن و ديگر از اين پس او را نه نيرو باد و نه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 193
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٩٣