تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤

دانش و دل . آنگاه خوشنواز پيرامون سپاهيان كَنده‌اى « 1 » به درازاى يك كمند و پهناى بيست رش بِكَند و سر آن را بپوشانيد . سپس چون اين كارها كرده شد ، نام يزدان را بخواند و سپاهيان خود را از شهر سمرقند براند . افتادن پيروز به چاه و كشته شدن از اينسو خوشنواز با دلى پر از بيم به نزديك كَنده بيآمد و از سوى ديگر پيروز شاه سرگشته به همراه سپاهيانش همچون باد براند . از هر دو سپاه بانگ نفير و كوس برآمد و آسمان از گَرد سپاهيان به سياهى آبنوس گشت . از هر دو سو چنان تيربارانى بشد كه خون همچون آب در جويها مىرفت . در همان هنگام چون پيروز شاه پهلوان با گرز و كلاهخود رومى براند و به نزديكى خوشنواز رسيد ، سپهدار تركان باز پيش او بازگشت و به دو پشت بنمود و از پس او سپاه بسيارى بيآمد . ناگهان پيروز شاه كه به همراه سپاهيان اندكى مىتاخت ، با چند تن از آن بزرگان و شيران روز نبرد همچون برادرش - نرسى - و كواذ فرّخ و ديگر بزرگان و شاهان فرّخ‌نژاد و پيكار جويان در آن كَنده بيافتاد . پس خوشنواز با دلى شاد از آنجا به نزديك كَنده بيآمد و هر كسى را كه زنده بود ، از آن بيرون آورد . تخت شاهى بر بخت ايشان مىگريست . سر و پشت پيروز شاه - آن سر نامداران با تاج و تخت - شكسته بود و از آن شاهان هيچكس بجز كواذ زنده نبود « 2 » . و بدين سان آن پادشاهى و سپاه بر باد رفت . خوشنواز سرافراز نيز كه چنين

هامش
( 1 ) - كَنده به معناى خندق است .
( 2 ) - روايت جنگ پيروز با هياطله بسيار بسيار متفاوت ذكر شده است . برخى همچون حكيم فردوسى تنها از يك بار حملهء پيروز به هياطله ياد كرده‌اند . ليك برخى بر آن هستند كه پس از گذشت سالها از به قدرت رسيدن پيروز به يارى هياطله ، بسيارى از مردمان سرزمين هياطله به دربار پيروز پناه آوردند و اعلام داشتند كه خوشنواز لواط را در آن سرزمين رواج داده است . پيروز هم كه اين مسئله را بهانهء مناسبى براى حمله به هياطله يافته بود ، چندين بار به خوشنواز نامه نوشت و از او خواست تا دست از اين عمل بردارد و چون خوشنواز چنين نكرد ، با حدود 50 هزار سپاهى به سرزمين ايشان بتاخت . از سوى ديگر چون خوشنواز از آمدن پيروز و سپاهيانش آگاه شد ، در صدد چاره‌اى برآمد . در همان هنگام يكى از سرداران پير خوشنواز از او خواست تا دست و پاى او را ببرد ، مشروط بر اين كه از آن پس به خانوادهء او محبت و رسيدگى بسيار كند . پس چون اين كار انجام شد ، او را بر سر راه سپاه پيروز نهادند و به هنگامى كه پيروز آن سردار را بديد ، سردار چنين وانمود كرد كه به علت اختلافى كه با خوشنواز داشته ، بدين سان مجازات شده است . پيروز نيز او را راهنماى سپاه خود كرد . سردار پير ايشان را از بيابانهاى خشك و بىآبى برد و به روايتى پير مرد پس از حدود 20 روز درگذشت و به روايت ديگر پس از اين كه از سپاه 50 هزار نفره پيروز بجز حدود 1000 تن باقى نماندند و همگى در اثر گرما و بىآبى در بيابانها كشته شدند ، پير مرد حقيقت ماجرا را براى پيروز بگفت . پير مرد كه ديگر هيچ توانى برايش نمانده بود ، به ناچار صلحى با خوشنواز بكرد و صلح‌نامه‌اى نوشته شد و مناره‌اى براى تعيين مرز ميان ايران و هياطله ساخته گشت و بدين سان پيروز با سرشكستگى به ايران بازگشت . ليك چون پيروز از اين ناكامى خويش پيوسته در رنج بود ، پس از چندى بار ديگر به سرزمين هياطله تاخت و از آنجا كه عهد بسته بود كه از مناره‌اى كه به روايتهاى مختلف ، ساختهء بهرام گور و يا خود پيروز بوده ، نگذرد ، فرمان داد تا آن مناره را كه از روى و ارزيز ساخته شده بود ، از جاى بِكَنند و بر 50 فيل ببندند و آن را جلوى سپاه برانند تا به تعبيرى نقض پيمان نكرده و از مناره نگذشته باشد . خوشنواز كه از پيمان شكنى و تهاجم پيروز آگاه شد ، براى او پيامهاى بسيارى فرستاد و از او خواست كه بر طبق پيمان پيشين باز گردد . ليك پيروز نپذيرفت . پس خوشنواز صلحنامهء پيروز را بر سر نيزه كرد و در حضور همگان از خداوند خواست تا پيروز را بخاطر اين پيمان شكنى ، كيفر برساند . از سوى ديگر ، خوشنواز در نزديكى جايى كه پيروز و سپاهيانش قرار داشتند ، خندقى بِكَند و بازگشت . پيروز به همراه سپاهيانش به هنگام تاختن در خندق افتادند و از معروفان ايشان هيچكس بجز كواذ ( قباد ) ، پسر پيروز و نيز دختر او و يك موبد موبدان جان سالم بدر نبرد و همگى كشته شدند و غنايم بسيارى به همراه اسراى مزبور به چنگ هياطله افتاد . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 634 - 628 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 961 - 955 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 155 - 152 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 333 - 331 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 88 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 517 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 201 - 200 مجمل التواريخ و القصص ، ص 72 - 71 . ليك برخى بر آن هستند كه اين خوشنواز بود كه نقض عهد كرد و به ايران تاخت و بر بسيارى از نواحى خراسان چيره شد . پيروز به جنگ او رفت ، ليك از او شكست خورد و توسط او كشته شد . ر . ك . بندهش ، ص 141 مرعشى ، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ، ص 5 - 4 ابن خلدون ، العبر ، ج 1 ، ص 201 . ذكر چند نكتهء ديگر در مورد پيروز ضرورى مىباشد : الف - پيروز در آغاز سلطنتش خواست تا كيداريان را در مرزهاى شرقى به تأديه خراج مجبور كند . ليك كيداره - پادشاه اين قوم - امتناع ورزيد و جنگ در گرفت . سپس پيروز با كونگخاس - پسر و جانشين كيداره - از طريق صلح پيش آمد و پيشنهاد كرد كه خواهر خود را به زنى به او بدهد . ولى جنگ مداومت يافت . پيروز ، قيصر روم را دعوت كرد كه به او مبلغى كمك كند تا شايد بر كيداريان غالب آيد و تهاجمات قوم ساراگور و اقوام وحشى ديگر را كه از معابر قفقاز داخل گرجستان و ارمنستان شده بودند ، دفع كند . اگر چه قيصر اين پيشنهاد را نپذيرفت ، ولى پيروز به طور قطعى كيداريان را مغلوب كرد و آنان به رهبرى كونگخاس به قندهار مهاجرت كردند و در آنجا ساكن شدند . كريستن سن ، ايران در زمان ساسانيان ، ص 316 . ب - ارمنستان در زمان پيروز بشوريد ، ليك پيروز موفق به سركوبى اين شورش شد . مشكور ، ايران در عهد باستان ، ص 425 - 424 . ج - در زمان سلطنت پيروز ، يهوديان گرفتار قتل و آزار شدند و سبب آن انتشار اين خبر بود كه يهود دو تن از موبدان زرتشتى را زنده پوست كنده‌اند . اين كشتار در اصفهان - كه مسكن يهوديان بود - شدت بيشترى داشت . كريستن سن ، همان ، ص 314 . د - خوارزمى لقب پيروز را « مردانه » ذكر كرده است . مفاتيح العلوم ، ص 102 . ه - در كتاب صور ملوك بنى ساسان ، تصوير پيروز بدين گونه بوده : پيراهن سرخ ، شلوار آسمانى رنگ با نقوش طلا ، تاج آسمانى رنگ ، نشسته بر تخت با نيزه‌اى در دست . اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 53 . و - اگر چه برخى ظاهراً بخاطر سياستهاى درستى كه پيروز به هنگام قحطى پيش گرفت ، او را عادل و شاهى با روش نيكو خوانده‌اند . ( ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 628 ) ليك غالباً پيروز را شاهى تند خوى و مكار دانسته‌اند كه بيشتر كارها و گفتارش مايهء خسارت وى و مردمش بود . طبرى ، همان ، ص 629 .