را رها ساختند و به دشت آمدند و دست نيايش بلند كردند . از آن همه مويه و زارى و درد و جوش ، خروش تا به آسمان برمىآمد . همگى از كوه و دشت و دهار ، از يزدان زينهار بخواستند . بدين گونه تا هفت سال هيچيك از كهتران و مهتران ، سبزىاى در گيتى نديدند . تا اين كه در فروردين ماه سال هشتم ، ابر باآفرينى برآمد و ديگر پيوسته بر آن خاك خشك ، بارانى بسان مرواريد مىباريد و از بوستانها بوى مشك مىآمد . بوتههاى گل پر از ژاله بود و رنگين كمان بر آسمان پديدار گشته بود . ديگر روزگار از بد بدگمان رها شد « 1 » .
هامش
( 1 ) - مدت اين خشكسالى و قحطى را متفاوت ذكر كردهاند . يعقوبى آن را 3 سال دانسته است . تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 201 . در بندهش اين مدت 6 سال آمده است . ص 141 . ليك غالباً اين مدت را 7 سال دانستهاند و معتقدند كه به دليل حسن سياست پيروز ، بر خلاف آنچه كه حكيم فردوسى در آغاز اين روايت ذكر كرده و سخن از كشته شدن مردمان بسيارى به ميان آورده است ، هيچكس در اين قحطى نمرد ، باستثناى مردى از اردشيرخوره و پيروز بفرمود تا بخاطر اين امر ، 100 هزار درم به درويشان دادند . پيروز در نامههايى كه به حكام نواحى مختلف نوشته بود ، اعلام داشت كه اگر درويشى در ناحيهاى از گرسنگى بميرد ، در عوض آن توانگرى را خواهد كشت . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 953 نيز ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 630 - 628 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 331 - 330 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 152 - 151 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 183 - 182 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 517 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 87 . بلعمى در شرح بسيار كاملى از اين جريان قحطى مىنويسد كه چون خشكسالى رخ داد : « فيروز وظيفهء سال ديگر و مؤنت از رعيت برداشت و مردمان اندر آسايش و امان بماندند . و چون چهارم سال برآمد و دانست كه اندر دست خلق چيزى نماند ، خزينهها بگشاد و هر چه اندر گنج خانهء او بود ، از زر و سيم همه بيرون آورد و خروارهاى درم و دينار همى آورد . و همى فرستاد به سوى ملكان هر شهرى چون ملك روم و ملك هند و ملك ترك و ملك حبشه و از هر جايى طعام ها به خروار مىآوردند . و به پادشاهى خويش مردم را به تقدير و اندازه همى داد و هفت سال آن قحط بداشت در مملكت عجم . و اندر پادشاهى وى درين هفت سال هيچكس از گرسنگى نمرد ، نه مرد و نه زن و نه خرد و نه بزرگ از نيكويى تدبير و سياست وى [ جز آن يك تن ] . و ملكان ديگر را عجب آمد از آن سياست او و تدبير و حفظ لشگر و رعيت كردن او . و هر سال آن قحط سختتر مىشد تا چنان شد كه به دجله و جيحون اندر آب نماند و هر چه اندر پادشاهى وى چشمه آب ببود و كاريزها و رودها و مرغزارها همه خشك شد و هيچگونه گياه نرست . و وحوش بيابان و مرغان همه هلاك شدند تا بدان مملكت اندر ، مرغ نماند و اندر بيابانها هيچ مرغ نپريد و هيچ دد و جهنده نماند . و او جانهاى خلق به تدبير نگاه مىداشت و طعام به تدبير و تقدير و اندازه خلايق را همى داد و كس از آن پادشاهى او بيرون نشد . و فيروز همى شنيد كه رعيت همى گفتند كه اين مَلِك شوم است و تا جهان بوده است هرگز اين چنين سختى نبود . هر چند رعيت اينها مىگفتند ، او از طعام دادن و احسان ، سست نشد و از آن صدقه كه همى داد ، باز نگرفت . خداى تعالى دعا و تضرع خلق بشنيد و چون هفت سال سپرى شد ، خداى تعالى باران فرستاد و چشمها و كاريزها آب گرفت و از زمين نبات برست و همه درختان ، ميوه برآورد و باردار گشت . و كار جهان راست بايستاد و خلق جهان به فراخى افتادند و سالى دو سه برآمد تا هر چه در پادشاهى وى شهرى بود يا ديهى يا چاهى كه در سال قحط ويران شده بود ، مردمان رفتند و همه آبادان كردند و هر جايى كه خداوندش را قدرت آن نبود و خواسته نداشت كه جاى آبادان كردى ، او از خواستهء خويش آبادان كرد تا همه پادشاهى او آبادان شد . » تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 954 - 953 . صاحب مجمل التواريخ و القصص مىنويسد كه در آن روزى كه باران آمد ، مردمان از شادى بر روى يكديگر آب بريختند و آن را عيد كردند و اين همان جشن آبريزگان است كه تا قرنها پس از آن نيز برگزارى آن در ميان پارسيان متداول بود . ص 71 .