خردمند و بهروز باشم . همانا كه بردبارى ، سرِ مردمى است و مرد سبكسر هميشه خوار مىباشد . دادگرى و بخشايش ستون خِرد است . براى مرد خردمند ، بخشش همچون آرايشى مىباشد و چرب زبانيش ، فرّهء او و دليرى و مردانگيش پَر اوست . ليك هر نامورى كه او را خِرد نباشد ، هرگز از تخت بزرگى برخوردار نگردد . ولى خردمند نيز جاويد نخواهد ماند . چرا كه هيچ فرّى از فرّ جمشيد برتر نيست . جمشيد هم چون تاجش به ماه برآمد ، سرانجام بمرد و تخت كيانى را به ديگرى سپرد . هيچكس جاودان بر اين خاك نخواهد ماند . پس از هر بدى تنها به يزدان پناه ببريد و بس . پيروز بدين گونه يكسال با دادگرى و خردمندى و پند و بدور از هر بدى به شاهى پرداخت . ليك به سال ديگر هوا خشك گشت و از آن تنگى ، آب جويها به سياهى مشك شد . در دو سال ديگر نيز همانگونه بود و هيچكس از براى آن خشكى ، شادمان نبود . هوا به خشكى خاك گشت و آب جويها بسان ترياك شد . از آن همه مردم و چهارپايانى كه مرده بودند ، ديگر هيچ جاى پايى نيز بر روى زمين نبود . شاهنشاه ايران كه چنين شگفتىاى را بديد ، خراج و گزيت « 1 » را از گيتى برداشت . انبارهايى را كه در هر شهرى نهان داشت ، به كهتران و مهتران ببخشيد . از درگاه شاه خروشى برآمد كه : اى نامداران توانگر ، هرچه جاش « 2 » داريد ، بپراكنيد و در برابر آن از پيروز شاه دينار بگيريد و گنج بيآكنيد . هر كسى كه در نهان ، جاش يا گاو و گوسپندى دارد ، به هر نرخى كه مىخواهد بفروشد چرا كه جانهاى مردمان از براى خوردنى ، بينوا گشته است . آنگاه پيروز شاه شتابان نامههايى به سوى هر كاردار و خودكامهاى بفرستاد تا در گيتى انبارها را به روى نيازمندان بگشايند . در آن نامه به ايشان گفت : هر كسى كه از برنا و پير و مرد و زن ، از براى يافتن نان بميرد ، خون آن انباردارى را كه كار يزدان را خوار گرفته است ، خواهم ريخت . سپس بفرمود تا مردم خانههاى خود
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 188
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٨٨
هامش
( 1 ) - گزيت همان جزيه است ، زرى كه حكام همه ساله به عنوان خراج از رعايا مىگرفتهاند . برهان قاطع ، ماده گزيت .
( 2 ) - جاش به پارسى به معناى غلّه است .