پيراهن بدتنى را بر تن كنند و به كيش اهريمنى ببالند . هر آنچه كه ما بسته باشيم ، گشوده گردد و اين كيشى كه ما آن را شستهايم ، آلوده شود . اين پند و اندرزهاى من تباه گردد و سرزمينم روى به ويرانى آورد . من از كردگار گيهان - آن شناسندهء آشكار و نهان - چنين مىخواهم كه شمايان را از هر بدى نگاه بدارد و نيكنامى يارتان باشد . درود يزدان و ما بر آن كس كه خردمند و دادگر باشد و در اين پيمان من شكست نيآورد و نكوشد تا اين انگبين مرا كَبَست « 1 » سازد . چهل سال و دو ماه از آن روز كه كلاه شاهى بر سر نهادم ، بگذشت . در گيتى شش شارستان بساختم كه هوايشان مشكبوى و آبشان خوش است . يكى از آنها را كه هوايش خوشگوار مىباشد و گويى بجاى آب ، شير در جويهايش روان است ، اردشير خرّه خواندم . شهر ديگر رام اردشير است كه از آن به سوى پارس گذر كردم . شارستان ديگر اورمزد اردشير است كه از باد آن ، پير ، جوان مىگردد و پر از مردمان و آب و سود و زيان است و سرزمين خوزيان به دو شاد است . شارستان ديگر بركهء اردشير است كه پر از باغ و گلشن و آبگير مىباشد . دو شهر ديگر نيز در سرزمين ميشان و كنار آب فرات هستند كه پر از چشمه و چهارپا و گياه مىباشند و آنها را به نام پادشاه اردشير مىخوانى « 2 » . اكنون ديگر به سوى دخمه روى نهاديم . تو نيز گاسونهء مرا در آنجا بگذار و بر تخت بنشين . در گيتى ، چه آشكار و چه نهان ، رنجاى بسيار بردم . پس تو روان مرا با دادگرى شاد بگردان . پيروز و شاد بر تخت بمانى . اردشير ، اين بگفت و ديگر بختش تاريك گشت « 3 » دريغ آن سر و افسر و تخت او .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 818
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٨
هامش
( 1 ) - كَبَست به پارسى به معناى حنظل است .
( 2 ) - ر . ك . صفحه از جلد حاضر .
( 3 ) - در مورد سرانجام اردشير بابكان ، مسعودى روايت مىكند كه اردشير به دنيا بىعلاقه شد و ترجيح داد كه در آتشكده نشيند و به عبادت پروردگار بپردازد . از اين رو شاپور را جانشين خود ساخت و مدتى در حدود يك سال يا كمتر در آتشكدهها به حال زهد بسر برد تا درگذشت . مروج الذهب ، ج 1 ، ص 242 - 241 .