جم و بزرگان تازى و خسروان پارسى ؟ كجايند آن بزرگان ساسانيان ، از بهراميان تا سامانيان ؟ در ميان ايشان ضحّاك نكوهيدهترين شاه بود . زيرا كه بيدادگر و ناپاك بود . ليك فريدون فرّخ كه درگذشت ، نامش نمرد و با خود ستايش مردمان را ببرد . سخن ماند اندر جهان يادگار * سخن بهتر از گوهر شاهوار هر كه بيدادگر بود و به تخت و گنج بزرگى شاد بود ، هيچ ستايشى نبرد و كامش در گيتى گسسته شد و هيچكس نام او را نمىبرد . اينك از براى اين نامهء شاه مردم نواز - كه همه ساله بر تخت ناز باد - همهء مردم از خانههايشان به دشت آمدند و نيايش ايشان از آسمان نيز برگذشت و گفتند : سر اين تاج دار ، جاويد و گردش روزگار بر او خجسته بادا . در گيتى همواره كام خود را بيابد و نامش را بر ايوانها نوشته ببيند . هم دودمان و سپاه و كشورش چنين باشند و هم آن اندام و سيماى خسروانيش . آغاز داستان اشكانيان اكنون اى مرد سرايندهء فرتوت ، به سوى گاه اشكانيان بازگرد . آيا گوينده در اين نامهء باستان كه از گفتار باستان به ياد مىآورد ، گفت كه پس از روزگار اسكندر ، گيتى و تخت بزرگى از آن چه كسى بود ؟ دهگان داناى چاچ « 1 » گفت كه : از آن پس ديگر تخت پيلسته از آن كسى نبود . در هر گوشهء گيتى ، يكى از بزرگانى كه از نژاد آرش و دلير و سبكسر و سركش بودند ، اندكى از كشورى را گرفته بود . چون ايشان را به شادى بر تخت بنشاندند ، آنها را ملوك الطوائف خواندند . و بدين سان دويست سال اين گونه بگذشت و در سراسر اين هنگام گويى هيچ شاهى در گيتى نبود . هيچيك از ديگرى ياد نمىكرد و چندى روى زمين بيآسود . اين چاره را اسكندر بكرد تا روم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 751
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٥١
هامش
( 1 ) - منظور يكى از كسانى است كه حكيم فردوسى بخشهايى از شاهنامه را از او روايت كرده است .