تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
گفت : آيين و راه ، همين است . هر دو بىسپاهيانمان با يكديگر بجنگيم . فور كه بر اسپى همچون اژدها سوار بود ، تن خود را با زور شير ديد . ليك اسكندر را سوارى به باريكى نِى و با جنگ افزارى سبك و اسپى بادپاى و دژم بيافت . پس هر دو دشنه در دست گرفتند و در ميان دو ردهء سپاه بگشتند . اسكندر كه تن فور را همچون پيلى مست با اسپى چون كوه در زير و دشنه‌اى بسان اژدها در دست بديد ، از جنگ با او در شگفت و اندوهگين گشت و ديگر دست از جان و تن بشست . اين چنين با او در آن آوردگاه مىگشت . ناگهان از پشت سپاه خروشى برآمد . دل فور از آن خروش پر از درد شد و بدانسو روى كرد و نگريست . در همان هنگام اسكندر همچون باد بيآمد و آن تيغ تيز را بر آن شيرمرد بزد و سر و گردنش را ببريد و تنش بر خاك افتاد . از سپاه اسكندر بانگ به آسمان برخاست و همهء پهلوانان ايران به پيش او شتافتند . سپاه اسكندر را كوسى از پوست شير بود كه آواى آن از ابر نيز مىگذشت . پس بانگ نفير و آن كوس برخاست و زمين ، آهنين و آسمان به سياهى آبنوس گشت . در آن هنگام هندوان رزمجوى سرگرم جنگ بودند . ليك خروشى از دشت بيآمد كه : اى راستان ، بدانيد كه سر فور هندى - آن شاه سرزمين هندوستان - بر خاك آمد و تن پيلوارش چاك گشت . پس ديگر اكنون شمايان از براى چه كسى اين همه مىجنگيد ؟ اين همه زخم و پايدارى تا به كِى ؟ اينك كه فور چنين شد ، ديگر شمايان بايد از اسكندر بزم و سور بجوييد . پهلوانان هندوستان كه چنين شنيدند ، همگى بر آن كار همداستان گشتند و برفتند . سر فور را بديدند كه پر از خاك و خون گشته و بر و تنش با شمشير چاك چاك شده است . پس خروشى به زارى از آن سپاه برآمد و همگى جنگ افزار خود را بر زمين بريختند و پر از درد و ناله و خاك بر سر به نزد قيصر رفتند . اسكندر جنگ افزار آن پهلوانان را بديشان باز داد و با ايشان به خوبى سخن راند و گفت : اين چنين بدانيد كه مردى از سرزمين هند بمرده است . پس شمايان نبايد دل خود را به اندوه بسپاريد . اكنون ما شما را بسيار نوازش كنيم و اندوه و ترس را از دلتان بيرون سازيم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 685 | حكيم أبو القاسم الفردوسي