تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢

من تنها يزدان و سپاه ايران خواهد بود و نمىخواهم كه روميان ، نيكخواه من باشند . چون اسكندر شاه بدانسان از آن گفتگو آشفته گشت ، همهء سپاهيان ازو پوزش بخواستند و گفتند : ما همگى بندهء قيصر و تنها به فرمان او هستيم . اگر اسپانمان نيز تباه گردند ، سپاهيان پياده به جنگ خواهند آمد . بدان كه اگر از خون ما خاك را همچون دريا كنند و كوهى از كشتگان به پا سازند و اگر چه آسمان و كوه و سنگ نيز به جنگ ما بيآيند ، هيچكس در روز جنگ پشت ما را نخواهد ديد . ما همه بندگان تو هستيم و فرمان از آن توست . پس چرا از ما آزرده مىشوى ؟ جان ما از براى توست . چون اسكندر آن سخنان ايشان را بشنيد ، چارهء ديگرى براى رزم بكرد . پس سى هزار تن از آن ايرانيان را كه از نژاد كيان و خويشان دارا و دلاوران و با جنگ افزار بودند ، برگزيد . در پشت سر ايشان چهل هزار تن از سران و جنگاوران و سواران زره‌دار و كارآزمودهء رومى برفتند . در پس آنها هم سران نامدار و با زور و فرّ خزر جاى گرفتند . آنگاه قيصر دوازده هزار نيزه‌ور نامدار تازى از سرزمينهاى شام و حجاز و يمن برگزيد تا در پشت سر او جاى گيرند و در و دشت را همچون كوه بسازند . شست مرد اخترشناس و موبد و خردمند كارآزموده و نامور را نيز با خود ببرد تا پژوهندهء روزگار نبرد باشند . از سوى ديگر ، چون فور از آمدن آن سپاه آگاه شد ، جايى را براى رزمگاه برگزيد . سپاه انبوهى به دشت آمدند و زمين از آن همه پاى پيلان همچون كوه گشت . بدين گونه سپاهى تا چهار كُروه « 1 » بكشيدند . پيلان در پيش سپاه و پهلوانان نيز در پس آنها جاى گرفتند . آنگاه چند تن از كارآگاهان از هندوستان به نزديك اسكندر - آن شاه گيتى - رفتند و به او گفتند كه : بدان كه پيلان بسيارى با فور است كه تا دو كروه اسپها را مىشكنند . هيچ سوارى را ياراى رفتن به نزد او نيست و اگر هم برود ، ديگر راه بازگشتى نخواهد داشت زيرا سرش از آسمان نيز برتر است و آسمان ، ياور

هامش
( 1 ) - كُروه به پارسى به معناى ميل است كه ثلث فرسنگ باشد .