تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 814

مساهمون:

ص٨١٤
خواب هم نبيند . چون گودرز باران آن تيرهاى الماسگون را بديد ، دلش از اندوه رستم بردميد و به رهّام گفت : اى شكيبا ، بيش از اين مايست و به همراه دويست سوار با كمانهاى چاچى و تير خدنگ ، پشت تهمتن را در آن جنگ نگهدار . آنگاه گودرز به گيو گفت : اكنون ديگر هنگام آرامش و انديشيدن نيست . پس سپاهيان را بركش و با دليرانت به سوى دست راست سپاه برو و ببين كه آيا پيران و هومان - كه هرگز بر دودمانشان آفرين مباد و نفرين بر ايشان باد - در كجا هستند ؟ و به تهمتن بنگر كه چگونه در پيش خاقان چين ، آسمان را بر زمين مىزند . رهّام به مانند پلنگى برآشفت و از پشت تهمتن به جنگ آمد . رستم كه چنين ديد ، به آن رهّام شير گفت : مىترسم كه رَخشم از جنگ خسته گردد . اگر رَخش سست گردد ، من به ناچار بايد پياده شوم ، آنگاه ديگر به خون و خوى آهار داده خواهم شد . اينها سپاهى چون مور و ملخ هستند . پس تو با پيل و پيل بانان آن مكوش و جنگ مكن تا همهء آنها را بسان پيشكشى نو از شنگان و چين براى كى خسرو ببريم . رستم ، اين بگفت و به سوى سپاهيان دشمن برخروشيد كه : همانا كه با ترك و چين ، اهريمن جفت بادا . اى بخت گم كردگان بيچاره ، اى اندوهخواران زار و ناچيز ، مگر مغزتان از خِرَد تهى گشته بود كه از رستم آگهى نداشتيد و نمىدانستيد كه او اژدها را نيز به مردانگى نمىشمارد و در دشت نبرد ، پيل مىجويد ؟ اكنون كه سرتان از رزم من سير نگشته است ، پس پيشكش من نيز به شما بجز گرز و شمشير نيست . رستم ، اين بگفت و كمند پيچان خويش را از فتراك بگشود و خم آن را در كوههء زين افكند . آنگاه رخش را از جا برانگيخت . چنان خروشى برآمد كه گوش اژدها نيز دريده گشت . در هر سو كه رستم اسپ مىتاخت ، زمين را از آن دليران پاك مىكرد . خم كمند را به بازو افكنده و چين بر ابروان آورده بود و هيچ آرزويى جز رزم نداشت . هر گاه كه رستم مهترى را از روى زين با خم كمند خود مىربود ، توس سپهدار در آن رزمگاه ، آواى نفير و كوس را تا به ابر برمىآورد . آنگاه يكى از ايرانيان دست او را مىبست و از آن دشت به سوى كوه مىبرد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 814 | حكيم أبو القاسم الفردوسي