كه بديدند رستم خوى شير دارد و به گاهِ جنگ آرزوى شاخ گوزن مىكند همگى با دلى داغدار به سوى خاقان روى نهادند . رستم سپهبد در پيش ايشان بتاخت و با جنگ خويش ، خون بر آسمان چكانيد . ستاره نيز بر آن رزمگاه مىنگريست . از آن همه گَرد كه از آن رزمگاه برخاست ، ديگر كسى روى دشت را نديد . از بانگ سواران و زخم سرنيزهها هيچ چيز پيدا نبود ، گويى خورشيد در پشت پردهاى نهان شده و زمين به زير پاى اسپان آزرده بود . آسمان چون روى زنگى ، سياه گشت . از بسيارىِ كشتگان هيچ راهى بر آن دشت نبود . همهء آن دشت پر از سر و تن و گبر و كلاهخود بود . از گَرد سواران ، ابرى برآمده و همه جا پر از آواز پولاد گشته بود . چه بسيار نامدارانى كه از براى نام و ننگ ، سرهاى خويش را در آن جنگ بدادند . در همان هنگام رستم چنان خروشى برآورد كه گويى زمانه به جوش آمد . گفت : اين پيل و تخت پيلسته و دستبند و افسر و گردنبند و تاج ، تنها سزاوار كى خسرو ، آن شاه نو ، در ايران است . شما را با تاج و فرّ چه كار است ؟ [ با آمدنتان به جنگ ] همگى دستهاى خود را به سوى بند و ميانتان را به خم كمند آوردهايد . همهء اينها را به نزديك كى خسرو - آن شاه گيتى - فرستم و نه منشور را بر جاى مىگذارم و نه خاقان چين را . براى شما زنده بودن بس است و اين تاج و نگين از براى كسى ديگر است و گرنه من خاك اين آوردگاه را به زير سُم ستوران تا به ماه برآورم .
گرفتار شدن خاقان
خاقان كه چنين ديد ، زبان به دشنام بگشود و به رستم گفت : اى بدتن بدروان ، ايران و شاه و انجمن شمايان مباد . اين تو هستى كه بايد از من زينهار بجويى . تو سگزى هستى و از هر كسى بدترى . تو بايد سپاهيگرى شاه چين را بكنى . آنگاه سپاهيان دشمن به مانند باد خزان كه بر درختى بوزد ، رستم را تيرباران سختى بكردند . آسمان از پَر تيرها پوشيده گشت . هيچ جنگاورى ، رزمى به مانند آن را در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 813
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٣