كى خسرو پيروز ، بخنديد و او را بنواخت و بر تخت بنشاندش و گفت : اين درفش كاويانى و زرّينه كفش و اين پايگاه پهلوانى را سزاوار هيچكس در سپاه نمىبينم . همانا كه اين فرّ و دستگاه ، تنها زيبندهء توست و جز تو هيچكس سزاوار اين نباشد . و بدان كه هيچ آزارى از تو در دل من نيست . پس تو نيز اكنون نبايد كه از من پوزش بخواهى ، زيرا بيگانهاى را كه به شهريارى نخواسته بودى . آنگاه كى خسرو از آنجا به سوى پارس ، به نزد كاووس فرخندهخوى روى نهاد . چون كِي كاووس از آمدن آن پسر فرخندهپِي آگهى يافت ، با دلى پير كه از شادى ، جوان گشته بود و با رخسارى گلرنگ ، او را پذيره شد . همه با بشار و درود بيآمدند و با دلى شاد از اسپان فرود آمدند . چون خسرو از دور نياى خود را بديد ، بخنديد و دلش از شادى بردميد . پس از اسپ پياده شد و او را نماز برد . كاووس كه ديدار او را نيازمند بود ، بخنديد و او را در بر گرفت آن چنان كه سزاوارش بود او را ستايش بكرد كه همچون شيرى از آن نبرد با پيروزى بازگشت و دل و ديدهء دشمنان را خيره كرد . آنگاه از آنجا به سوى كاخ رفتند . بر تخت شاهى نشانيدن كاووس ، خسرو را چون آن دو شاه « 1 » از اسپان فرود آمدند ، با زبان و روانى پر درود بيآمدند . پس خسرو دست كاووس شاه را ببوسيد و رخسار خود بر تخت او بماليد . آنگاه نياى او دستش را در دست گرفت و با خود به جايگاه نشست خويش ببرد او را بر جاى خويش بنشانْد و از گنجور خواست تا تاج كيانى را بيآورد . پس او را ببوسيد و تاج را بر سرش نهاد و خود از آن تخت نامور پيلسته بر چهار پايه بنشست « 2 » . آنگاه زبرجد و گوهرهاى شاهوار بسيار از گنج
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 646
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٤٦
هامش
( 1 ) - مراد كى خسرو و كى كاووس است .
( 2 ) - دينورى خبر واحدى در بارهء نحوهء به سلطنت رسيدن كى خسرو آورده است كه با روايات شاهنامه و مورخين به هيچ وجه همخوانى ندارد و مشخص نيست كه از چه منبعى برگرفته شده است . او مىنويسد : « مردم فارس هنگامى كه كى كاووس ستمگرى و سركشى و جسارت نسبت به خدا را آشكار ساخت ، او را ناستوده دانستند و در باره خلع او از پادشاهى رايزنى كردند . اين خبر آشكار شد و به مادر كى خسرو رسيد . و در آن هنگام كى خسرو هفده ساله بود . مادرش فرستادهاى نزد مردم فارس فرستاد و خبر كشته شدن سياوش و داستان كى خسرو را به اطلاع ايشان رساند . ايرانيان مردى از بزرگان و گزيدگان خود را به نام زَوّ [ گيو ؟ ] را برگزيدند و او را نزد ابريان [ پيران ] وزير فرستادند تا پسر را بيآورد و او نزد وى رفت و او را آگاه ساخت كه ايرانيان چه تصميمى دارند . ابريان ، كى خسرو را به زَوّ سپرد و او كى خسرو را بر اسب پدرش سياوش كه سوار بر آن از عراق آمده بود ، سوار كرد و همراه او حركت كرد . روزها خود را پنهان مىساخت و شبها حركت مىكرد تا كنار جيحون كه همان رودخانه بلخ و بسوى خوارزم است رسيد كه با اسب خود شناكنان از آن گذشت و پسر را با خود آورد و او را به پايتخت رساند . و كى كاوس را خلع كردند و آن پسر را كى خسرو ناميدند و بر تخت نشاندند و فرمانبردارش شدند . و او دستور داد پدر بزرگش را زندانى كردند و تا هنگام مرگ در زندان بود . »