تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩

در آوردگاه ، يكى دو بار دوال كمر يكديگر را بگيرند . باز هم سياوش به او گفت : اين چاره نيست و مرا پاى نبرد با تو نباشد . نبرد دو تن در ميدان ، همچون جنگ ايشان باشد و اگر چه به چهره بخندند ، ولى درونشان پر از خشم گردد . تو در گيتى برادر افراسياب شاهى كه ماه را نيز به زير پاى آورى . من هر چه گويى فرمان برم ، ليك تو بجاى خود ، از يارانت ، يك شير جنگى بخوان و بر اين اسپ تيزتگ برنشان . اكنون كه آهنگ نبرد با من كرده‌اى ، بدان كه در پيش من سرِ سركشان بر خاك است و من بكوشم كه در نزد اين شهريار نامور ، سرافكنده و شرمگين نگردم . گرسيوز نامجوى كه چنين شنيد ، گفتار سياوش ، او را خوش آمد و بخنديد . پس به تركان گفت : اى سركشان ، هر كه از شمايان مىخواهد كه در گيتى ، نامور و پر آوازه گردد ، به نبرد سياوش رود و سرِ سركشان را به خاك آورد . همهء آن تركان خاموش بودند و تنا گوش سپرده بودند . تا اين كه گُروى زِره « 1 » از ميان آن تركان بيآمد و گفت : اگر هيچ كس هم نبرد با او نيست ، من شايستهء اين كارم . سياوش با شنيدن گفتار گروى زره ، ابروان را پُر چين و رخسارش را پُر گره كرد . گرسيوز به سياوش گفت : اى شهريار ، كسى از پهلوانان سپاه ، يار تو نيست . سياوش به دو گفت : بدان كه نبرد با بزرگان براى من بسيار آسان است . اينك بايد [ كه بجاى اين يك تن ] ، دو تن از پهلوانان ايشان در ميدان به نبرد من آيند . در ميان آن تركان ، سركشى ديگر به نام دَمور « 2 » بود كه هيچ كسى در توران به زورمندى او نبود . چون دمور آن سخن سياوش را بشنيد ، به شتاب همچون دود به سوى او روى نهاد . پس دمور و گروى ، پيچان برفتند . سياوش نيز روى به نبرد با ايشان نهاد . گروى زره چنگال خود را به بند كمر سياوش فرو برد و گره آن را بگرفت . سياوش نيز دوال كمر او بگرفت و هنر آن بازوان فرّخش را به دو بنمود . او را از زين برگرفت و به ميدان افكند . و در اين كار ، سياوش را هيچ نيازى به گرز و كمند نيآمد .

هامش
( 1 ) - گُروىGury ) Guri، وَروىWarكه به گُروى زِره نيز مشهور بوده ، برادر افراسياب بوده است . . 394 357 - 356 .Justi , Iranisches , Namenbuch , p
( 2 ) - دَمورDamrيكى از خويشان افراسياب بوده است . برهان قاطع ، ماده دمور .