تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
خوبى و داد ، به خواب آمده بود و تنها ديوان از كى كاووس در رنج و گرفتار و نالان بودند . گمراه كردن اهريمن ، كاووس را و به آسمان رفتن كاووس روزى پگاه ، اهريمن پنهان از شاه ، انجمنى از ديوان بكرد و ايشان را گفت : امروز با اين شهريار ، كار ما با رنج و سختى است . اكنون بايد كه ديوى چربدست كه آيين و راه نشست شاهان ، نيك بداند ، به نزد كاووس رود و او را از يزدان ِ پاك بگرداند و بر آن فرّ زيبايش ، خاك بيافشاند و با اين كار ، رنج ديوان كوتاه سازد . ديو دژخيمى از ميان ايشان برپاخاست و گفت : اين كارى است كه من نيك بجا آورم و هيچ كس جز من ، اين نتواند كردن . پس بروم و سرش را از كيش خداى بگردانم . آنگاه آن ديو خود را بسان ريدكى سخنگوى و شايستهء دربار شاهى بيآراست . يكى از روزها كه شاه از براى شكار به بيرون رفته بود ، آن ديو بسان آن ريدك ، به پيش شاه آمد و زمين را بوسه داد و دسته گلى به كاووس داد و گفت : تو با اين همه فرّ و زيبندگى ، براستى كه سزاوار است ، آسمان جايگاهت باشد . اكنون كه همهء گيتى به كام تو شد و همهء شاهان و گردنفرازان ، رمهء تو گشتند و تو شبان ايشان شدى ، تنها يك كار مانده است تا نشان تو هرگز در گيتى نهان نگردد . پس بر تو است كه بدانى ماه چگونه است و