برو و با اين رخش ، كار ايران زمين را به سامان آورد ، كه بهاى اين رخش ، بر و بوم ايران است . رستم از شنيدن اين سخن خندان شد و گفت : نيكى از يزدان سزاوار است . آنگاه بر رخش زين نهاد و با او بتاخت و بديد كه بسيار زورمند است و آن پيكر تنومند رستم را با آن جوشن و خود و كوپال مىكِشاند . از آن پس ، رخش همچون دانهء اسپندى كه بر آتش نهند ، چپ و راست همانند آهو مىدويد و مىجهيد . زال زر نيز كه رستم را با رخش بديد بسيار شاد گشت و در گنج بگشاد و دينار بيشمار بخشيد . لشگر كشيدن زال سوى افراسياب از زابلستان بانگ كوس و كارناى و دراى هندى به آسمان خاست . پس به هنگام بهار ، رستم پهلوان پيشاپيش سپاهى بسيار كه چون شيران دست به خون شسته بودند روان شد و در پس او پهلوانان سالخورده و كار آزموده جاى داشتند ، « 1 » چون افراسياب از آمدن آن سپاه آگهى يافت ، آرام و خواب از او گرفته شد . پس افراسياب لشگريان خود را به مرغزارى نزديك رود رى بياورد . سپاهيان ايرانى نيز از راه بيابان به آن رزمگاه آمدند و در دو پرسنگى سپاه توران بايستادند . پس زال ، كار آزمودگان سپاه را بخواند و گفت : اى خردمندان ، اكنون اگر چه لشگرى بسيار آراستيم ، ليك همه چيز بىشاه ، نابسامان است . اينك درست همانند آن زمان كه كار نابسامان گشته بود و چون زو به تخت نشست ، همه چيز بسامان شد ، ما را شاهى از تخم كيان بايد كه بر تخت شاهى ايران نشيند . پس اكنون بدانيد كه موبدى مرا از آن شاهِ با فرّ و گرز كيان كه بايد اينك بر تخت نشيند ، نشانيهايى بداده است . او كى قباد پهلوان ، از تخم فريدون است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 281
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٨١
هامش
( 1 ) - البته لازم به ذكر است كه زال نيز به همراه اين سپاه بود ، ليك حكيم فردوسى در اينجا از او سخنى به ميان نيآورده است تا اندكى بعد .