بود و چشمانى سياه و دُمى افراشته و تنى پر نگار داشت و در شب از دو پرسنگى ، مورچه را بر پلاس سياه مىديد و نيروى پيل و زهره شير داشت . چون رستم آن ماديان را با آن كرّهء پيل تن بديد ، خواست تا كمند اندازد و آن كرّه را بگيرد . ليك چوپان پير آن رمه به رستم گفت : اى مهتر ، اسب ديگران را مگير . رستم بپرسيد كه : اين اسب كيست ؟ به روى دو رانش داغى نمىبينم . پس چوپان گفت : به دنبال داغ مگرد ، چه در بارهء آن سخن بسيارى است . ما او را كه سپيد و سرخ است ، رخش مىخوانيم ، كه به گاهِ آرامش چون آب و به گاهِ تيزى چون آتش است . ليك آن را از آن كسى ندانيم و تنها آن را رخش رستم مىخوانيم . اين كرّه سه سال است كه به زين آمده است و بسيارى از بزرگان ، خواهان آن بودهاند . ليك هر گاه كه مادرش ببيند سوارى به سوى آن كرّه ، كمند انداخته است ، چون شير مىآيد و با او مىجنگد و ما اى پهلوان ندانيم كه راز اين كرّه چيست ، ليكن تو اى مرد هوشيار به گِرد چنين اژدهايى مگرد چون اگر اين ماديان به جنگ آيد ، دل شير و چرم پلنگ را هم مىدرّد . چون رستم آن سخنان بشنيد ، گفتار كهن موبدان به يادش آمد . « 1 » پس كمند كيانى بينداخت و ناگهان سر رخش را به بند آورد . چون مادر رخش ، آن بديد چون پيل ژيان بيامد و خواست تا سر او را به دندان بِكَنَد . ليك رستم چون شير ژيان بغرّيد چنان كه آن ماديان از آواز او خيره شد آنگاه مشتى بر سر و گردن ماديان بزد و او را لرزان به خاك اندر افكند . پس رستم بازگشت و به شتاب به سوى رمه روى نهاد . آنگاه يك دست خود را با زور بر پشت رخش بفشرد ، ليك رخش هيچ پشت خم نكرد ، گويى كه هيچ چيز به دو نرسيد . رستم كه چنين ديد در دل گفت ، اين همان است كه مىخواستم و اكنون ديگر آنچه مىخواستم ، مىتوانم به انجام رسانم . پس از چوپان بپرسيد كه : بهاى اين اژدها چند است ؟ چوپان بگفت كه : اگر تو رستمى ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 280
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٨٠
هامش
( 1 ) - منظور گفتار موبدان و ستارهشناسان به زال و منوچهر است ، آنگاه كه پدرش - زال - مىخواست با رودابه ازدواج كند ، كه در ضمن پيش گوييهاى خود ، نشانيهاى رخش را نيز داده بودند و گفته بودند كه روزى رستم او را بدست مىآورد و با آن جنگها مىكند و پيروزيها بدست مىآورد .