[ تهى شدن تخت ايران زمين از شاه و تازش افراسياب به ايران زمين ] چون گرشاسپ نيز پس از نُه سال شاهى درگذشت ، در همه جا اين سخن پراكنده گشت كه تخت شاهنشاهى ايران بدون شاه مانده است . پس در اين زمان ، پشنگ به افراسياب پيامى فرستاد كه : سپاه بركش و از جيحون بگذر و در اين راه درنگ مكن تا كسى بر تخت شاهى ننشيند . پس افراسياب لشگرى بسيار بيآراست كه از دشت سپنجاب « 1 » تا جيحون پهناى آن بود و به سوى ايران رو نهاد . تا اين كه ايرانيان را از آن كار ، آگاهى رسيد . از آن زمان كه تخت ايران از شاهان تهى گشته بود ، مردم ديگر روزگار بهى به خود نديده بودند . پس چون افراسياب نيز به ايران تاخت ، از سراسر ايران زمين خروش بر آمد و مردم به زابلستان روى نهادند و چون به نزد زال رسيدند ، او را سخنهاى درشت بگفتند كه : گيتى را آسان در مشت خود پنداشتهاى . از آنگاه كه پس از سام ، تو پهلوان ما گشتهاى ، يك روز روشن به خود نديدهايم . تا گرشاسپ زنده بود ، دست بَدان از بدى كوتاه بود ليك اكنون كه او در گذشت و ايران ، بىشاه شد ، سپاهى بيشمار از جيحون بدين سو كشيد . اينك اگر مىتوانى ، اين را چارهاى كن . پس زال چون چنين شنيد گفت : از آن زمان كه كمر به مردانگى بستم ، هيچ كسى چون من پا بر زين نگذاشت و تيغ و كوپال بر نداشت و شب و روز برايم در جنگ ، يكسان بود . ليك اكنون مرا پيرى فرا رسيده است و اميدم به اين فرزند است كه از من بر جاى مانده . اينك رستم چون سرو سهى گشته . بايد كه براى او اسبى پيل تن بيابم ، زيرا كه اين اسبان تازى سزاوار او نيستند . و بايد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 277
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٧٧
هامش
( 1 ) - سپنجاب همان اسپيجاب است كه در نزديكى سير دريا در ماوراءالنهر قرار داشته است .