تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣

و باغ و رنگ و بو شد : چو مردم ندارد نهاد پلنگ * نگردد زمانه برو تار و تنگ فراخى كه از تنگى آمد پديد * جهان آفرين داشت آن را كليد پس زو ، يزدان را آفرين گفت و همهء بزرگان را فرا خواند و در هر جا جشنى به پا گشت و كينه از دلها بيرون شد . و پنج سال بدين سان بگذشت و در اين پنج سال هيچ رنجى نرسيد ، تا اين كه بار ديگر : زمانه همانا شد از داد سير * همى خواست كآيد به چنگال شير چون زو به هشتاد و شش سالگى در آمد ، ناگهان از اين گيتى در گذشت : « 1 » بشد بخت ايرانيان كندرو * شد آن دادگستر جهاندار زو

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، مىنويسد كه زو بيمار شد و در گذشت . تاريخ غررالسير ، ص 104 صاحب مجمل التواريخ و القصص محل درگذشت او را اصطخر پارس دانسته است . ص 44 . ثعالبى كه زو را آخرين شاه پيشدادى مىداند در وصف حكومت زو مىنويسد : « هنگامى كه [ زو ] كشور را از دست افراسياب گرفت ، [ ايران ] به پير زنى مىمانست زشت ، و اينك آن را به سان تازه عروسى زيبا به كى قباد مىسپرد » . همان ، همان صفحه .