بياور يكى خنجر آبگون * يكى مرد بينا دل پر فسون
نخستين بمى ماه را مست كن * ز دل بيم و انديشه را پست كن
بكافد تهيگاه سرو سهى * نباشد مر او را ز درد آگهى
و زو بچهء شير بيرون كشد * همه پهلوى ماه در خون كشد
و ز آن پس بدوز آن كجا كرد چاك * ز دل دور كن ترس و تيمار و باك
گياهى كه گويمت با شير و مشك * بكوب و بكن هر سه در سايه خشك
بسا و بر آلاى بر خستگيش * ببينى همان روز پيوستگيش
به دو مال از ان پس يكى پرّ من * خجسته بود سايهء فرّ من
ترا زين سخن شاد بايد بدن * بپيش جهاندار بايد شدن
كه او دادت اين خسروانى درخت * كه هر روز نو بشكفاندش بخت
بدين كار دل هيچ غمگين مدار * كه شاخ برومندت آمد ببار
بگفت و يكى پر ز بازو بكند * فگند و بپرواز بر شد بلند
بشد زال و آن پرّ او بر گرفت * برفت و بكرد آنچه گفت اى شگفت
[ بدان كار نظاره شد يك جهان * همه ديده پر خون و خسته روان ]
فرو ريخت از مژّه سيندخت خون * كه كودك ز پهلو كى آيد برون
[ نامگذارى رستم ]
بيامد يكى موبدى چرب دست * مر آن ماه رخ را بمى كرد مست
بكافيد بىرنج پهلوى ماه * بتابيد مر بچه را سر ز راه
چنان بىگزندش برون آوريد * كه كس در جهان اين شگفتى نديد
يكى بچه بد چون گوى شيرفش * به بالا بلند و بديدار كش
شگفت اندر و مانده بد مرد و زن * كه نشنيد كس بچهء پيل تن
[ همان دردگاهش فرو دوختند * بدارو همه درد بسپوختند ]
شبانروز مادر ز مى خفته بود * ز مى خفته و هش از و رفته بود
چو از خواب بيدار شد سرو بن * بسيندخت بگشاد لب بر سخن
برو زرّ و گوهر بر افشاندند * ابر كردگار آفرين خواندند
مر آن بچه را پيش او تاختند * بسان سپهرى بر افراختند
بخنديد از آن بچه سرو سهى * بديد اندرو فرّ شاهنشهى
[ برستم بگفتا غم آمد بسر * نهادند رستمش نام پسر ]
يكى كودكى دوختند از حرير * به بالاى آن شير ناخورده شير
درون وى آگنده موى سمور * برخ بر نگاريده ناهيد و هور
ببازوش بر اژدهاى دلير * بچنگ اندرش داده چنگال شير
به زير كش اندر گرفته سنان * بيك دست كوپال و ديگر عنان
نشاندندش آنگه بر اسپ سمند * بگرد اندرش چاكران نيز چند
[ چو شد كار يك سر همه ساخته * چنانچون ببايست پرداخته ]
هيون تكاور بر انگيختند * بفرمان بران بر درم ريختند
پس آن صورت رستم گرزدار * ببردند نزديك سام سوار
يكى جشن كردند در گلستان * ز زاولستان تا بكابلستان