بساطى بيفگند پيكر بزر * زبرجد برو بافته سربسر
دگر پيكرش در خوشاب بود * كه هر دانهء قطرهء آب بود
يك ايوان همه تخت زرّين نهاد * بآيين و آرايش چين نهاد
[ همه پيكرش گوهر آگنده بود * ميان گهر نقشها كنده بود ]
ز ياقوت مر تخت را پايه بود * كه تخت كيان بود و پر مايه بود
[ يك ايوان همه جامهء رود و مى * بياورده از پارس و اهواز و رى ]
بياراست رودابه را چون نگار * پر از جامه و رنگ و بوى بهار
همه كابلستان شد آراسته * پر از رنگ و بوى و پر از خواسته
همه پشت پيلان بياراستند * ز كابل پرستندگان خواستند
نشستند بر پيل رامشگران * نهاده بسر بر ز زر افسران
پذيره شدن را بياراستند * نثارش همه مشك و زر خواستند
[ رسيدن زال به نزديك سام ]
همى راند دستان گرفته شتاب * چو پرّنده مرغ و چو كشتى بر آب
كسى را نبد ز آمدنش آگهى * پذيره نرفتند با فرّهى
خروشى بر آمد ز پرده سراى * كه آمد ز ره زال فرخنده راى
پذيره شدش سام يل شادمان * همى داشت اندر برش يك زمان
فرود امد از باره بوسيد خاك * بگفت آن كجا ديد و بشنيد پاك
نشست از بر تخت پر مايه سام * ابا زال خرّم دل و شادكام
سخنهاى سيندخت گفتن گرفت * لبش گشت خندان نهفتن گرفت
چنين گفت كامد ز كابل پيام * پيمبر زنى بود سيندخت نام
ز من خواست پيمان و دادم زمان * كه هرگز نباشم به دو بدگمان
ز هر چيز كز من به خوبى بخواست * سخنها بران بر نهاديم راست
نخست آنكه با ماه كابلستان * شود جفت خورشيد زابلستان
دگر آنكه زى او بمهمان شويم * بران دردها پاك درمان شويم
فرستادهء آمد از نزد اوى * كه پردخته شد كار بنماى روى
كنون چيست پاسخ فرستاده را * چه گوييم مهراب آزاده را
ز شادى چنان شد دل زال سام * كه رنگش سراپاى شد لعل فام
[ چنين داد پاسخ كه اى پهلوان * گر ايدون كه بينى بروشن روان ]
[ سپه رانى و ما بكابل شويم * بگوييم زين در سخن بشنويم ]
بدستان نگه كرد فرخنده سام * بدانست كو را ازين چيست كام
سخن هر چه از دخت مهراب نيست * بنزديك زال آن جز از خواب نيست
بفرمود تا زنگ و هندى دراى * زدند و گشادند پرده سراى
هيونى بر افگند مرد دلير * بدان تا شود نزد مهراب شير
[ رسيدن سام و دستان به كابل ]
بگويد كه آمد سپهبد ز راه * ابا زال با پيل و چندى سپاه
[ فرستاده تازان بكابل رسيد * خروشى بر آمد چنانچون سزيد ]
[ چنان شاد شد شاه كابلستان * ز پيوند خورشيد زابلستان ]
[ كه گفتى همى جان بر افشاندند * ز هر جاى رامشگران خواندند ]