هم اندر زمان آسيابان ز كوه * بياورد نخچير خود با گروه
چو بهرام را ديد رخ را به خاك * بماليد آن پير آزاده پاك
يكى جام زرّين بفرمود شاه * بدان پير دادن كه آمد ز راه
به دو گفت كاين چار خورشيد روى * چه دارى چو هستند هنگام شوى
برو پير مرد آفرين كرد و گفت * كه اين دختران مرا نيست جفت
رسيده بدين سال دوشيزهاند * بدوشيزگى نيز پاكيزهاند
و ليكن ندارند چيزى فزون * نگوييم زين بيش چيزى كنون
به دو گفت بهرام كاين هر چهار * به من ده وزين بيش دختر مكار
چنين داد پاسخ ورا پير مرد * كزين در كه گفتى سوارا مگرد
نه جا هست ما را نه بوم و نه بر * نه سيم و سراى و نه گاو و نه خر
به دو گفت بهرام شايد مرا * كه بىچيز ايشان ببايد مرا
به دو گفت هر چار جفت تو اند * پر ستارگان نهفت تو اند
بعيب و هنر چشم تو ديدشان * بدين سان كه ديدى پسنديدشان
به دو گفت بهرام كاين هر چهار * پذيرفتم از پاك پروردگار
بگفت اين و از جاى بر پاى خاست * بدشت اندر آواى بالاى خاست
بفرمود تا خادمان سپاه * برند آن بتان را بمشكوى شاه
سپاه اندر آمد يكايك ز دشت * همه شب همى دشت لشكر گذشت
فرو ماند زان آسيابان شگفت * شب تيره انديشه اندر گرفت
بزن گفت كاين نامدار چو ماه * بدين برز بالا و اين دستگاه
شب تيره بر آسيا چون رسيد * زنش گفت كز دور آتش بديد
بر آواز اين رامش دختران * ز مستى مى آورد و رامشگران
چنين گفت پس آسيابان بزن * كه اى زن مرا داستانى بزن
كه نيكيست فرجام اين گر بدى * زنش گفت كارى بود ايزدى
نپرسيد چون ديد مرد از نژاد * نه از خواسته بر دلش بود ياد
به روى زمين بر همى ماه جست * نه دينار و نه دختر شاه جست
بتآرا ببيند چو ايشان بچين * گسسته شود بر بتان آفرين
برين گونه تا شيد بر پشت راغ * بر آمد جهان شد چو روشن چراغ
همى رفت هر گونهيى داستان * چه از بد نژاد و چه از راستان
چو شب روز شد مهتر آمد بده * بدين پير گفتا كه اى روزبه
ببالينت آمد شب تيره بخت * ببار آمد آن سبز شاخ درخت
شب تيرهگون دوش بهرامشاه * همى آمد از دشت نخچير گاه
نگه كرد اين جشن و آتش بديد * عنان را بپيچيد و زين سو كشيد
كنون دختران تو جفت وىاند * بآرام اندر نهفت وىاند
بدان روى و آن موى و آن راستى * همى شاه را دختر آراستى
شهنشاه بهرام داماد تست * بهر كشورى زين سپس ياد تست
ترا داد اين كشور و مرز پاك * مخور غم كه رستى ز اندوه و باك
بفرماى فرمان كه پيمان تراست * همه بندگانيم و فرمان تراست