يكى را بمسمار كنده دو چشم * چو منذر بديد آن برآورد خشم
غمى گشت زان كار بهرام سخت * به خاك پدر گفت كاى شور بخت
اگر چشم شاديت بر دوختى * روان را به آتش چرا سوختى
جهانجوى منذر ببهرام گفت * كه اين بد بريشان نبايد نهفت
سخنها شنيدى تو پاسخ گزار * كه تندى نه خوب آيد از شهريار
[ سخن گفتن بهرام با ايرانيان از شايستگى خود به پادشاهى ]
چنين گفت بهرام كاى مهتران * جهان ديده و كار كرده سران
همه راست گفتيد و زين بتّرست * پدر را نكوهش كنم در خورست
ازين چاشنى هست نزديك من * كزان تيره شد راى تاريك من
چو ايوان او بود زندان من * چو بخشايش آورد يزدان من
رهانيد طينوشم از دست اوى * بشد خسته كام من از شست اوى
ازان كردهام دست منذر پناه * كه هرگز نديدم نوازش ز شاه
بدان خو مبادا كه مردم بود * چو باشد پى مردمى گم بود
سپاسم ز يزدان كه دارم خرد * روانم همى از خرد بر خورد
ز يزدان همى خواستم تا كنون * كه باشد به خوبى مرا رهنمون
كه تا هرچ با مردمان كرد شاه * بشوييم ما جان و دل زان گناه
بكام دل زير دستان منم * بر آيين يزدان پرستان منم
شبان باشم و زيردستان رمه * تن آسانى و داد جويم همه
منش هست و فرهنگ و راى و هنر * ندارد هنر شاه بيدادگر
لئيمى و كژّى ز بيچارگيست * ببيدادگر بر ببايد گريست
پدر بر پدر پادشاهى مراست * خردمندى و نيكخواهى مراست
ز شاپور بهرام تا اردشير * همه شهرياران برنا و پير
پدر بر پدر بر نياى منند * بدين و خرد رهنماى منند
ز مادر نبيرهء شميران شهم * ز هر گوهرى با خرد همرهم
هنر هم خرد هم بزرگيم هست * سوارى و مردى و نيروى دست
كسى را ندارم ز مردان بمرد * برزم و ببزم و بهر كار كرد
نهفته مرا گنج آگنده هست * همان نامداران خسرو پرست
جهان يك سر آباد دارم بداد * شما يك سر آباد باشيد و شاد
هران بوم كز رنج ويران شدست * ز بيدادئ شاه ايران شدست
من آباد گردانم آن را بداد * همه زير دستان بمانند شاد
يكى با شما نيز پيمان كنم * زبان را بيزدان گروگان كنم
بياريم شاهنشهى تخت عاج * برش در ميان تنگ بنهيم تاج
ز بيشه دو شير ژيان آوريم * همان تاج را در ميان آوريم
ببنديم شير ژيان بر دو سوى * كسى را كه شاهى كند آرزوى
شود تاج بر گيرد از تخت عاج * بسر بر نهد نامبردار تاج
بشاهى نشيند ميان دو شير * ميان شاه و تاج و برو تخت زير
جز او را نخواهيم كس پادشا * اگر دادگر باشد و پارسا