فرستادهيى جست باراى و شرم * كه دانش سرايد بآواز نرم
دبيرى بزرگ و جهان ديدهيى * خردمند و دانا پسنديدهيى
بياورد و بنشاند نزديك خويش * بگفت آن سخنهاى باريك خويش
يكى نامه بنوشت پر آفرين * ز دادار بر شهريار زمين
كه جاويد تاج تو پاينده باد * همه مهتران پيش تو بنده باد
تو دانى كه تاراج و خون ريختن * چه با بىگنه مردم آويختن
مهمان سرافراز دارند شوم * چه با شهر ايران چه با مرز روم
گر اين كين ايرج بُدست از نخست * منوچهر كرد آن به مردى درست
تن سلم زان كين كنون خاك شد * هم از تور روى زمين پاك شد
وگر كين داراست و اسكندرى * كه نو شد به روى زمين داورى
مر او را دو دستور بد كشته بود * و ديگر كزو بخت برگشته بود
گرت كين قيصر فزايد همى * بزندان تو بند سايد همى
نبايد كه ويران شود بوم روم * كه چون روم ديگر نبودست بوم
و گر غارت و كشتنت بود راى * همه روم گشتند بىدست و پاى
زن و كودكانشان اسير تواند * جگر خسته از تيغ و تير تواند
گه آمد كه كمتر كنى كين و خشم * فرو خوابنى از گذشته دو چشم
فداى تو بادا همه خواسته * كزين كين همى جان شود كاسته
تو دل خوش كن و شهر چندين مسوز * نبايد كه روز اندر آيد بروز
نباشد پسند جهان آفرين * كه بيداد جويد جهاندار كين
درود جهاندار بر شاه باد * بلند اخترش افسر ماه باد
نويسنده بنهاد پس خامه را * چو اندر نوشت آن كيى نامه را
نهادند پس مهر قيصر به روى * فرستاده بنهاد زى شاه روى
بيامد خردمند و نامه بداد * ز قيصر بشاپور فرّخ نژاد
چو آن نامور نامه برخواندند * سخنهاى نغزش برافشاندند
ببخشود و ديده پر از آب كرد * بروهاى جنگى پر از تاب كرد
هم اندر زمان نامه پاسخ نوشت * بگفت آنكجا رفته بد خوب و زشت
كه مهمان بچرم خر اندر كه دوخت * كه بازار كين كهن بر فروخت
تو گر بخردى خيز پيش من آى * خود و فيلسوفان پاكيزه راى
چو زنهار دادم نسازمت جنگ * گشاده كنم بر تو اين راه تنگ
فرستاده برگشت و پاسخ ببرد * سخنها يكايك همه برشمرد
[ رفتن برانوش پيش شاپور و پيمان بستن با او ]
برانوش چون پاسخ نامه ديد * ز شادى دل پاك تن بردميد
بفرمود تا نامداران روم * برفتند صد مرد زان مرز و بوم
درم باز كردند خروار شست * هم از گوهر و جامهء بر نشست
ز دينار گنجى ز بهر نثار * فراز آمد از هر سوى سى هزار
همه مهتران نزد شاه آمدند * برهنه سر و بىكلاه آمدند
چو دينار پيشش فرو ريختند * بگسترده زرِّ كهن بيختند