همه ساله بودى شب و روز راست * بگردش فزونى نبودى نه كاست
نگنجد جهان آفرين در گمان * كه او برترست از زمان و مكان
سخنهاى ديوانگانست و بس * بدين بر نباشد ترا يار كس
سخنها جزين نيز بسيار گفت * كه با دانش و مردمى بود جفت
فرو ماند مانى ز گفتار اوى * بپژمرد شاداب بازار اوى
زمانى برآشفت پس شهريار * برو تنگ شد گردش روزگار
بفرمود پس تاش برداشتند * بخوارى ز درگاه بگذاشتند
چنين گفت كاين مرد صورت پرست * نگنجد همى در سراى نشست
چو آشوب و آرام گيتى بدوست * ببايد كشيدن سراپاش پوست
همان خامَش آگنده بايد بكاه * بدان تا نجويد كس اين پايگاه
بياويختند از در شارستان * دگر پيش ديوار بيمارستان
جهانى برو آفرين خواندند * همى خاك بر كشته افشاندند
[ جانشين كردن شاپور ، اردشير برادر خود را ]
ز شاپور زان گونه شد روزگار * كه در باغ با گل نديدند خار
ز داد و ز راى و ز آهنگ اوى * ز بس كوشش و جنگ و نيرنگ اوى
مر او را بهر بوم دشمن نماند * بدى را بگيتى نشيمن نماند
چو نوميد شد او ز چرخ بلند * بشد ساليانش بهفتاد و اند
بفرمود تا پيش او شد دبير * ابا موبد موبدان اردشير
جوانى كه كهتر برادرش بود * بداد و خرد بر سر افسرش بود
ورا نام بود اردشير جوان * توانا و دانا بسود و زيان
پسر بد يكى خرد شاپور نام * هنوز از جهان نارسيده بكام
چنين گفت پس شاه با اردشير * كه اى گرد و چابك سوار دلير
اگر با من از داد پيمان كنى * زبان را به پيمان گروگان كنى
كه فرزند من چون به مردى رسد * بگاه دليرى و گردى رسد
سپارى به دو تخت و گنج و سپاه * تو دستور باشى ورا نيك خواه
من اين تاج شاهى سپارم به تو * همان گنج و لشكر گذارم به تو
بپذرفت زو اين سخن اردشير * بپيش بزرگان و پيش دبير
كه چون كودك او به مردى رسد * كه ديهيم و تاج كيى را سزد
سپارم همه پادشاهى ورا * نسازم جز از نيك خواهى ورا
چو بشنيد شاپور پيش مهان * به دو داد ديهيم و مهر شهان
چنين گفت پس شاه با اردشير * كه كار جهان بر دل آسان مگير
بدان راى برادر كه بيداد شاه * پى پادشاهى ندارد نگاه
بآگندن گنج شادان بود * بزفتى سر سرفرازان بود
خنك شاه با داد و يزدان پرست * كزو شاد باشد دل زير دست
بداد و ببخشش فزونى كند * جهان را بدين رهنمونى كند
نگه دارد از دشمنان كشورش * بابر اندر آرد سر و افسرش
بداد و بآرام گنج آگند * ببخشش ز دل رنج بپراگند