درفشيدن كاويانى درفش * شب تيره و تيغهاى بنفش
تو گفتى هوا تيغ بارد همى * جهان يك سره ميغ دارد همى
ز گرد سپه كوه شد ناپديد * ستاره همى دامن اندر كشيد
سراپردهء قيصر بىهنر * همى كرد شاپور زير و زبر
بهر گوشهيى آتش اندر زدند * همى آسمان بر زمين بر زدند
سرانجام قيصر گرفتار شد * وزو اختر نيك بيزار شد
و ز ان خيمهها نامداران اوى * دلير و گزيده سواران اوى
گرفتند بسيار و كردند بند * چنين است كردار چرخ بلند
گهى زو فراز آيد و گه نشيب * گهى شادمانى و گاهى نهيب
بىآزارى و مردمى بهترست * كرا كردگار جهان ياورست
[ نامههاى شاپور به پادشاهان دور و نزديك و گزارش دادن گرفتارى قيصر به دست شاپور ]
چو شب دامن روز اندر كشيد * درفش خور آمد ز بالا پديد
بفرمود شاپور تا شد دبير * قلم خواست و انقاس و مشك و حرير
نوشتند نامه بهر مهترى * بهر پادشاهى و هر كشورى
سر نامه كرد آفرين مهان * ز ما بنده بر كردگار جهان
كه او راست بر نيكويى دست رس * بنيرو نيازش نيايد بكس
همو آفرينندهء روزگار * بنيكى همو باشد آموزگار
چو قيصر كه فرمان يزدان بهشت * بايران بجز تخم زشتى نكشت
بزارى همى بند سايد كنون * چو جان را نبودش خرد رهنمون
همان تاج ايران به دو در سپرد * ز گيتى بجز نام زشتى نبرد
گسسته شد آن لشكر و بارگاه * بنيروى يزدان كه بنمود راه
هر انكس كه باشد ز رومى به شهر * ز شمشير بايد كه يابند بهر
همه داد جوييد و فرمان كنيد * به خوبى ز سر باز پيمان كنيد
هيونى بر آمد ز هر سو دمان * ابا نامهء شاه روشن روان
ز لشكرگه آمد سوى طيسفون * بىآزار بنشست با رهنمون
چو تاج نياكانش بر سر نهاد * ز دادار نيكى دهش كرد ياد
بفرمود تا شد بزندان دبير * بانقاس بنوشت نام اسير
هزار و صد و ده بر آمد شمار * بزرگان روم آنك بد نامدار
همه خويش و پيوند قيصر بدند * بروم اندرون ويژه مهتر بدند
جهاندار ببريدشان دست و پاى * هرانكس كه بُد بر بدى رهنماى
بفرمود تا قيصر روم را * بيارند سالار آن بوم را
بشد روزبان دست قيصر كشان * ز زندان بياورد چون بيهشان
جفا ديده چون روى شاپور ديد * سرشكش ز ديده برخ بر چكيد
بماليد رنگين رخش بر زمين * همى كرد بر تاج و تخت آفرين
زمين را سراسر بمژگان برفت * به موى و به روى گشت با خاك جفت
به دو گفت شاه اى سراسر بدى * كه ترسايى و دشمن ايزدى
پسر گويى آن را كش انباز نيست * ز گيتيش فرجام و آغاز نيست